X
تبلیغات
زندگی من - هر جای دنیا که باشی ، ‌دلم واست پر میزنه

زندگی من

من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست

                                          بنام تنهاماه شبهای بی ستارم

غریبی تلخ است ودوری سخت ولی غریبی هم دنیایی دارد من هرشب کنارپنجره ی اتاقم که توهنوز ان راندیده ای،دردل اسمان،کبوتردلم رامیبینم که به سوی توپرمیزند به سوی کسی که برای تمام زخم های دل مرهم است وبرای تمام اشک هاپناه

 به جزته چه کسی کناردلم مینشیند،جزتوچه کسی حرفهایم رامیشنود تومعنای زنده بودنم هستی وتنهاکسی که غم راازدلم خط میزند،اشکهایم فرومیریزند ودرمیان این همه سکوت تومیتوانی  دل مراپیداکنی ،چه ارامشی درلحظه ی بهم رسیدن است،اخردرلحظه ی بهم رسیدن،به جای هجرت؛اندوه،بی قراری ودرد،همه ی حس های قشنگ عالم،دردل میریزد،دلم برای نگاه قهوه ایت بهانه میگیرد،دلم دراین زمستان  سرد بی تومیمیرد،به جان برگ گل سرخ  قلبم هیچ بهانه ای رابرای نیامدنت قبول ندارد،گل راازگلدان جداکنی غریب میشودد غریبم نکن ماه من!!!!!!

تورااگرازمن بگیرند غریب میشوم ،غریب ترازهرغریبی،اگرنیایی این همه طپش قلب من بی معناست،اگرنیایی قلب من تنهاست،

دیگرازدلتنگی نمی گویم چراکه میدانم صدای قلبم همیشه دردل مهربانت جاری است...بیاوببارومراخیس باران کن نازنینم.

تقدیم به عشق دیرینه ام

سلام اجی هاااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟وای خدایادلم واستون یه ذره شده بود.قدنخود.این قدردوستون دارم که نگووووازاجی ها وداداشی ها ممنونم که اومدندوبهم سرزدن ونظرخوشگلشونوبرام گذاشتن،اجیاموکه نگین ،اجیاخیلیییییییی ماهین .خیلییییییییی ممنون از نظرای خوشگلونانازتون.راستیییییییییییییییییییییییی ولن مبارک  باشه اجی ها..! کاش این جابودی تابهترین  کادوی دنیاروبهت میدادم مهربونم ........هومن خیلی دوستت دارم .اجی جونام دوست داشتم تولدکتی جونم بیام امانتونستم .کتی جون خیلییییی دوستت دارم وامیدوارم سال های سال باخوشیوسلامتی پیش خانوادت باشی،کنارداداشات،مامانت،بابات،.کتی جون خوش به حالت هرروزکنارفرشته هایی،خوشا به حالت.ماکه دراین غربت مردیییییم.خلاصه تفلدت مبارک باشه گلم،

نقش چشاتوامشب روی دلم کشیدم                               تولدت مبارک گل سرخ ،یاس سپیدم

اجی جونام ولن مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک باشه،امیدوارم ازعکسالذت ببرین

 

 

 

 

 

 

 

تویعنی روح باران را    >>>  متین وساده بوسیدن  >>>  ویادرپاسخ یک لطف   >>>   به روی غنچه خندیدن

اگرچه دوری ازاینجا            تویعنی اوج زیبایی            کنارم هستی وهرشب            به خوابم باز می ایی

اگرهرگزنمی خوابند            دوچشم سرخ و نمناکم          اگردرفکرچشمانت               شکسته قلب غمناکم

ولی یادم نخواهدرفت           که یادتوهنوزاینجاست          میان سایه روشن ها              دل شیدای من تنهاست

وای دیگه داره گریم میگیره خداااااااااااااااااااااااا؛اخه این همه دوری انصافه؟؟؟.......باشه بازم مثل همیشه صبر ... ر....صبر...خدابازم هرچی توبخوای، خب اجیای گلم بریم واسه داسی.اینم پارت2 (ارزوی نزدیک

اززبون هومن:رفتیم خونه، همه خواب بودندرفتیم بالااتاقمون لباسامونوعوض کردیم گلی که شادی داده بودرولایه کتابم گذاشتم خیلی گل خوشگلی بوداین بهترین هدیه میتونه باشه ،میخواستیم بخوابیم... روتخت خوابیدم دستموزیرسرم گزاشتمو،به فکررفتم،توفکراون پسره بودم کی بود چراشادیوزده بود کامرانو صدازدم کامی؟کامی؟خوابی؟؟

کامران:بیدارشدم ..هومن:میگم به نظرت اون پسره کی بود؟کدوم پسره؟همون که  شادیوزده بود.کامران:اهاااان نمیدونم ازخودش میپرسیدی ..هومن:ااا راست میگی فرداکه زنگ زدم کیفشونوببرم ازش میپرسم کامران:توکه شمارشونداری ؟هومن:ااااممم بااجازت وقتی  سرشماگرم بود شماره خونشونوگرفتم گفتم شایدلازم داشتیم.کامران ازروتخت بلندشدوگفت:چییییییییییییییی؟بهش نگاه کردموباخنده گفتم خب شمارشوگرفتم .کی؟همون موقع که به شادی دستمال واب اوردی._تودیگه کی هستی

 هومن :برادرتو

 کامران درحالی که میخندیدسرشوتکون دادوروتخت خوابید.هومن:کامران فردامیخوام یه زنگ بهشون بزنمو کیفشونوببرم توهم میای؟کامران:من؟نه توهم نمی تونی بری ندیدی رامین چی گفت. هومن:باشه نخواستیم نیاامامنم نمیتونم بیام کامران:داداشی حالت خوب نیست بگیر بخواب هومن.باشه.شب خوش.  شب بخیر

شادی

صبح ساعت9 ازخواب بلندشدم  رفتم بچه هاروبیدارکنم رفتم تواتاق  سایناگفتم:بلندشولنگه ی ظهره؟؟؟--  ملافه روروش کشیدوخوابید ازدستش گرفتموبلندکردم سایناپاشودیگه کمرم شکست برودستوصورتتوبشورالان میام صبحونه درست میکنم ازاتاق بانق نق رفت بیرون رفتم اتاق شکوه. شکوه،  سانازبلندشین ظهرشد شکوه چشاشومالوندگفت:چه زودصبح شدبزاریکم بخوابم

پاشودیگه؟؟دیره-  بالشوبغل کردوخوابید.سانازپاشو ؟باصدای خواب الودگفت::زوده بزاریکم بخوابیم اعصابم خوردشد دستموگذاشتم روسرمو باصدای بلند جیغ کشیدم         ..................................................

سایناهراسان اومدتواتاق سانازباموهای  ژولیده روتخت نشست منونگاه میکرد شکوه چپ چپ نگام میکرد من:هه هه هه چییییه؟بلاخره بلندشدیننننننن، من رفتم پایین صبحونه درست کنم.بای بای، سایناجون بروکنار میخوام برم واست صبحونه درست کنم واگرنه گرسنه می مونی،سایناعقب رفتوگفت:بیا بیابروتانزدم شلت کردم دختره ی دیوونه فکرکردم جن دیده ازپله  میرفتم پایین سرموبرگردوندموگفتم حقتونه خسته شدم ازبس صداتون زدم

هومن

صدای کامرانوشنیدم که میگفت پسر پاشوصبحونتوبخورمنم برسون دیره الان رامین اینجاروزنگ باران میکنه پاشوتنبل  هومن:کامران بزاربخوابم. خوابم میاد. اومدازدستم گرفتوبلندم کرد بلندشدم جامودرست کردم رفتیم پایین... کامران  رفت صبحونه بخوره رفتم دستو صورتمو شستمو نشستم پیششون. یه لقمه گرفتموگفتم:کتی مامان کو؟یه سری خریدداشت رفت خرید

باباکجاست؟کتی:دوستش زنگ زدرفت

هومن:پس توچراخونه ای؟

کامران داشت ازخنده غش میکرد کتی:بلهههه ببخشیداشمااینجاچیکارمیکنین زودباش صبحونتوبخوربزن بیرون قراره دوستم بیاد.خندیدم :خیلی خوب عصبانی نشوواسه قلبت خوب نیست.هه هه هه. رفتم اماده شدم_کامران من پایین منتظرتم رفتم ماشینوازپارکینگ اوردم بیرون کامران اومدنشست شیشه رودادم پایین :کتی جون بروخونه گرگ میخورتت.بایییییییی کتی جون. گازماشینوگرفتمورفتیم. ازشیشه ی ماشین دیدم که چطوری حرص   می خوردبیچاره خواهرگلم ازدست من چی میکشه کامران:هومن چراسربه سرش میزاری  هومن:میخوام عصبانی شه  وقتی عصبانی میشه خیلی بانمک میشه ،راستی کامران ساعت چند بیام دنبالت؟واییییییییییییی؟ کیف یادم رفت  کامران:دوربزن ازبس سربه سرکتی میزاری یادت رفت. دم دررسیدیم دیدم کتی کیف به دست وایساده باقیافه مارونگاه میکنه اومدجلوشیشه رودادم پایین :ازکجافهمیدی؟برای اینکه رفتم تواتاقت هومن:کامران نخندددددددبعدمیگی سربه سرش نزارم.اخه دخی شمااتواتاق ماچیکارمیکردی؟کیفو بده؟کتی:نمیدم تانگی قلت کردم؟سربه سرمن میزاری؟هومن:خیلی خوب بابا ببخشیدولی بعدانشونت میدم کتی:نه بگوخواهرگلم قلت کردم منوببخش؟هومن:کتی بزاربرسم خونه. باشه:خواهرگلم وخلم  کیفوبده قلت کردم اروم گفتم(قلت کردم چه سیریشیه)کامرانم میخندید کامران یه کارخیری بکن بگوکیفوبده.کامران:کتی جون بیابده بیچارست گناه داره.کتی:اممممم باشه فقط به خاطرتو کامی ..بگیراینم کیف زنونت  هومن:خسته نباشی برو خونه تاگرگا نخوردنت. گازماشینوگرفتمو گفتم:کامران این قدربه کارای  کتی نخنددفعه ی بعدکه حال خودتوگرفت میگم.  کامران:فعلاکه حال منو نگرفته داداشی ،هومن:میبینیم.کامران:یه زنگ بزن ببین خونن بعد کیفوببر.هومن:باشه .

شادی

داشتیم  صبحونه میخوردیم که گوشی زنگ خورد من:فدای خواهرگلم بشم گوشیوبرمی داری؟شکوه:بازکارت گیر کردفدای من شدی خیلی خوب بابا بزارلقممو قورت بدم بعد .شکوه گوشیوبرداشت  هممون برگشتیم سمتش فقط جمله هایی روکه شکوه میگفتومیشنیدیم.

شکوه:بله؟..... خوبم.بازم شما مزاحم شدی ؟،یه بارمیگی من عاشقم یه بارمیگی من دیوونم حرف حسابت چیه؟.......هومن دیگه کیه؟

تااینوگفت چشام چهارتاشدشکوه:ب..ب...بله؟وای ببخشین نشناختم. توروخدا بابت دیشبم ببخشیدکه مزاحمتون شدیم ..................شماچرا ماخودمون می اومدیم میگرفتیم...بله  قدمتون روچشم.خدافظ

هومن

شماره روگرفتموگوشیوگذاشتم روبلندگو بوق ...بوق... بوق... شکوه:بله؟ هومن:ااا شکوه خانوم درسته؟شکوه:بله خودمم .هومن:خوبین؟شکوه:بازم شمامزاحم شدین یه بارمیگی من عاشقم یه بارمیگی من دییوونم.حرف حسابت چیه؟ کامران خندید هومن:ببخشیدیه لحظه گوشی کامررران نخند ابروم رفت. کامران:باشه باشه هومن:مث اینکه منونشناختین من هومنم شکوه:هومن دیگه کیه؟ هومن:کامران نخند،دیشب اومدین کنسرت رسوندیمتون؟یادتون نیست کیفتون جاموند توماشین.شکوه:ب...ب...بله؟وای ببخشین نشناختم. توروخدابابت دیشبم ببخشیدکه مزاحمتون شدیم

ازتندتندحرف زدنش خندم گرفت حیوونکی حول شده بعدگفتم:خواهش میکنم.میخواستم بدونم خونه این کیفتونوبیارم، که خونه بودین. شکوه:شماچراماخودمون میایم میگیرم.هومن:نه میارم شکوه:بله هستیم قدمتون روچشم خداحافظ.خدافظ

شکوه

شکوه اومدپیشمون، من:کی بود؟هومن.کدوم هومن:

__هومن عشقت   ساناز،ساینا، من:چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟اره بخدامیگفت خونه هستین تاکیفتونوبیارم.ساینا :اون شماره ی اینجا روازکجاپیداکرده ،شکوه سرشوخواروندگفت:راستش دیشب وقتی سرشماگرم بود شماره روگرفت گفت شایدکاری چیزی داشتیم،منم  شماره رودادم.من:به به اون وقت به من نمیگی،شکوه:بی خیال  بلند شین وضع اینجارودرست کنین الان می رسن هممون رفتیم تاخونه رومرتب کنیم.

هومن

توفکربودم که کامران:هومن خبریه؟چه خبری؟من داداشتم به من بگو .من:فعلاهیچ خبری نیست،کامران:اره جونتو حالتومیپرسم منوپیاده کن  برم،خندیموگفتم.فعلاکه نرسیدیم.کامران:نه میخوام پیاده روی کنم..یه گوشه ی خیابون نگه داشتموازکامران خدافظی کردم رفت.به سمت خونه ی  شادی راه افتادم.وای حالا اگه رفتم بهش چی بگم؟فعلازوده،...نه شایدبعدابهونه ای واسه دیدنش نداشتم،شادی خانوم میخواستم بگم خیلی دوستت دارم  ،نه نه نه هومن بسه دیگه خل بازی درنیاراگه اینوبگی  میگه 24 ساعت ازدیدن مانگذشته ،وحرفموباورنمیکنه  دستمولای موهام بردم دیگه کلافه شدم ماشینویه گوشه نگه داشتم درحالی که دستم روفرمون ماشین بودسرموروفرمون ماشین گذاشتم خدابهش چی بگم؟ اصلامیخوام بدونم اون پسره کی بود که دست روی عشق من بلندکرد.اه ه ه ه ه سرموازروفرمون بلندکردم به اینه نگاه کردم:شادی  ببین بامن چیکارکردی؟ازوقتی بین جمعیت دیدمت یه احساسی بهم دست داده نمی دونم چیه،نمیدونی وقتی دیدم صورتت خونیه چه احساسی داشتم میخواستم بلنددادبزنم چرا زدینش میخواستم اونی که توروزده بودوبزنم ناکارش کنم اماجلوی خودموگرفتم شادی من، دوستت دارم  .......همینه هومن بایدازتح دل باهاش حرف بزنی عالیه .اینقدرحول بودم که نفهمیدم کی جلوی خونشون رسیدم .وای نه  این طوری که نمیتونم برم پیش کسی که دوسش دارم،دورزدم دنبال یه چیزخوب میگشتم ازماشین 4چشمی بیرونونگاه میکردم تایه چیزی به چشم بخوره باید یه چیزی بگیرم که لایق اون چشای  اهوییو ،خوشگل باشه، چشایه معصوم  که وقتی نگاش میکردم  یه دنیازندگی یه دنیامهربونیوتوچشاش میدیدم ،چشم به یه گل فروشی افتاد پیاده شدم رفتم.فروشنده:چیزی میخواستین اقا؟ بله یه لحظه،داشتم به گلانگاه میکردم  همشون خوب بودن اما اون چیزی که من میخواستم نبودن به گل های رزسرخ چشم دوختم  یه شاخه ازگلهارو برداشتم بی اختیارتبسمی کردموگفتم:[خودشه،شایدتوبتونی خوش حالش کنی،اقالطفا یه دسته گل خوشگل ازاین رزسرخ هادرست کنین،فروشنده:چشم الان  فروشنده داشت گلهارومی پیچید داشتم به دسته گل نگاه میکردم خیلی خوشگل بودن مثل خودش،باصدای فروشنده به خودم اومدم بله  بله؟فروشنده:روش چی بنویسم-امممم بنویسین برای  خوشگل ترین فرشته ی زمینی  ازحرفای خودم خندم میگرفت چم شده بود من که ادم احساساتی نبودم  حالا معنی شعرومیفهمیدم( دردعشقی کشیدممممممممممممم که مپرسسسسس؛زهرهجری چشیدم که مپرس،بلاخره پولشوحساب کردم ازمغازه اومدم بیرون سوارماشین شدمو،راه افتادم رسیدم خونشون،پیاده شدم یه نگاه به لباسم انداختم،کتمودرست کردم کیفش تویه دستم بوددسته گل تویه دست دیگم نفس عمیق کشیدمو افو زدم

شادی

من:وای بچه هااومدند]هممون بدوبدو رفتیم سمت درمیخواستم دروواکنم برگشتم عقب  خندم گرفت ازبزرگ به کوچیک صف ایستاده بودن شکوه:دروواکن دیگه مردم.بانفس عمیق دروواکردم واووووووووو این دیگه کی بودانگاریه سال بودندیده بودمش من که هرروزبه ویدیوهاشون نگاه میکردم هنوزبه صورتش خیره بودم شکوه بادستش تکونم داد،به خودم اومدم :سلام اقاهومن-هومن:سلام  سلام دخترا-بفرمایین داخل-مزاحم نیستم؟-چییییییییییی؟ماارزومون بود که اینجاتشریف بیارین،بفرمایین داخل

(هومن)                  به چشاش  نگاه کردم خیلی رویایی بودن چشاش داشت دیوونم میکرد که  گفت:بفرمایین داخل؟-بایه خنده ی ملیح گلوبه سمتش گرفتموگفتم قابلتونونداره

(شادی )                  وای چرازحمت کشیدی خودتون که گل بودین بچه هاهومنوبه داخل راهنمایی کردن کارت روشوخوندم(برای  خوشگل ترین فرشته ی زمینی) گلهاروبوکردم خیلی خوش بوبودن باارزش ترین چیزی بودکه تااون لحظه داشتم ،ناقلاازکجامیدونست من ازرزسرخ خوشم میاد!صدای زنگ دراومد فکرازسرم پرید نزدیک دربودم واسه همین دروواکردم کسی که ازش متنفربودمودیدم امیربود سرشوپایین انداخته بود-چی میخوای؟امیر:میدونم ازدستم دلخوری امافقط اومدم بگم،مامان حالش بده بازم قلبش گرفته الان بیمارستانه-هیچ چی نفهمیدم ناخداگاه گریه کردم،امیراسم بیمارستانوگفتورفت،دروبستم  رفتم تو گلارم باخودم بردم بچه هاباتعجب بهم نگاه میکردن بیچاره هومن خشکش زده بود.هیچ چی نمی فهمیدم اگه اتفاقی واسه خاله بیوفته،وای نه،داشتم اماده میشدم واسه رفتن که شکوه اومدتو:شادی چراگریه میکنی حالاکه دیگه هومنودیدی... بغلش کردم توبغلش بدتربغضم ترکیدگریه میکردم: شکوه خاله،خاله حالش بدشده،-چییییییییییییی؟چرا؟-قلبش بازم گرفته،....دستشوگذاشت جلوی دهنش بزورخودشونگه میداشت منوشکوه به خاله عادت کرده بودیم ،عادت چیه ازبچگی 2روزدرمیون باهم حرف میزدیم .

اماده شدیم ازپله هارفتم پایین

(هومن)                دوستاش منوبه داخل راهنمایی کردند خواهرش  رفت اشپزخونه  دونفر ازدوستاشون بودن،بعدازحا لو احوال پرسی، دیگه خسته شدم شادی کجایی؟چرانمیای؟سرموکج کرده بودم به درنگاه میکردم که یکی گفت بفرمایین،به خودم اومدم دیدم بنده خدانیم ساعت شربت تعارف میکنه،شربتو برداشتم تشکرکردم داشتم شربتومیخوردم که شادی بدوبدوناراحت ازپله هارفت بالا شکوه رفت دنبالش به دوستاشون گفتم:مث اینکه بدموقع اومدم؟ اتفاقی افتاده؟دوستاش گفتندنه الان میان منتظربودیم که دوتاشونم باچشای گریون اومدندپایین ازسرجام بلندشدم.یکی ازدوستاش گفت:بچه هاچی شده؟.-وای چراگریه میکرددلم میخواست بغلش کنم تا اروم شه مث ابربهارگریه میکردازبس به چشاش خیره شدم که خودشم فهمید دلم واسش پرپر میزد شادی اومدجلواشک چشاشوپاک کردوگفت:حال خاله بده توبیمارستانه ،اومدجلوتردرست روبروی من بود:اقاهومن معذرت میخوام اماخالم  حالش بدشده توبیمارستانه اون کسیوغیرمانداره .هومن:نه این چه حرفیه میرسونمتون من رفتم تاماشینوروشن کنم راستی بفرمایین اینم کیفتون صحیح و سالم.

 (شادی)- سایناجون ،سانازجون مواظب خونه باشین-باشه باشه عزیزم –زوددروواکردیم رفتیم تاسوارماشین شیم هومن درجلوییوبازکرده بود من نشستم جلو شکوه عقب نشست اسم بیمارستانوگفتم راه افتادیم

هومن:ازطرفی خوش حال بودم که شادی پیشم بوداماازطرفی دلم یه جوری بود عشق من سرشو به شیشه تکیه داده بودواشک میریخت طاقت گریه هاشونداشتم،ازشیشه به عقب نگاه کردم خواهرشم دست کمی ازش نداشت دستاشوجلوی صورتش کرفته بودوبی صداوخفه گریه میکرد.نمی دونستم چیکارکنم گفتم:اینقدرخودتونوناراحت نکنین حالشون خوب میشه

شادی)اشکاموپاک کردموگفتم:مث اینکه غم نمی خواد دست ازسرخالم برداره،همیشه مامانم میگفت،خالم تازه عروس بود یه هفته ازازدواجش باکسی که عاشقش بودوتوفامیل به لیلیومجنون معروف بودن میگذشت که خبرفوت شوهرخالموبراش اوردند مامان میگفت وقتی این خبروشنید تنهاچیزی که گفت این بود(نیماقول داده بودتااخرباهام باشه)بعدازاین جمله 2سال توشوک بوده  پسرخالم1سالش بودکه مامانم ازش نگهداری میکرده،هنوزم که هنوزه مرگ شوهرخالموفراموش نکرده ومیگه نیمابرمیگرده  اینقدربه خودش فشاراورد که قلبش ضعیف شد.تواگه جای من بودی چکارمیکردی؟برگشتم سمت هومن زودبادستش یه قطره اشکی که توچشاش بودوپاک کرد، هومن:رسیدیم –منوشکوه پیاده شدیم هومنم پیاده شدباهم سمت در ورودی  دویدیم   رفتیم داخل ازیه پرستارپرسیدم:ببخشیداتاق خانوم مریم  رضایی کجاست؟توکامپیوترچک کردوگفت:توبخش  ccuهستن حالشون تعریفی نداره-ccuکجاست؟-انتهای راهروسمت چپ-رفتیم میخواستم برم تو که یه پرستارجلوموگرفت:نمیتونین برین  ممنوعه-بعدم رفت داشتم دییوونه میشدم شونه هاموبغل کرده بودموتوراهروراه میرفتم،اگه خاله..نه دیگه طاقت نیاوردم  یه دفعه تندی رفتم سمت در که برم

هومن

-هومن:نه شادی نرونمی زارن،حالش بدترمیشه،نرو- شادی(باحالت گریون) :اون خالمه،می فهمی –میدونم میدونم خانومی ولی الان خالت  خوابه  هیچ چیونمی فهمه ،نروحالت بدترمیشه،به خاطرمن نرو ....عاشق مهربونیاش بودم روشوبه طرف من کردچشاش ابری بودن منتظرباریدن بود تااینوگفتم به یه جاخیره شدوساکت شداروم بغلم کشیدمش موهاشونوازش میکردم هیچ حرکتی نمی کرد خیلی اروم فقط به یه جاخیره شده بودکمکش کردموبردم تاروصندلی بشینه  رفتم یه لیوان اب اوردم دادم دستش،یه جرعه خورد یکم حالش جااومد  شکوه داشت گریه میکرد بلندشدم رفتم پیشش:نگران نباشیدحالشون خوب  میشه الان شمابایددعا کنید...نزاریدحال خواهرتون بدترشه.

(شادی)      رفتم سمت درccuکه برم خالموببینم اماهومن  جلوموگرفت گفت نرم حالش بدترمیشه حرفاشونمی فهمیدم عصبانی شدموگفتم:اون خالمه می فهمیییی؟ازحرف خودم پشیمون شدم هومن چه گناهی داشت ولی هومن بازم بامهربونی بهم نگاه کردوگفت:نروبه خاطرمن نرو..اینوباحالت خاصی گفت به چشاش نگاه کردم چشاش انگارباهام حرف میزد انگاربهم میگفت که به حرفش گوش کنم  مغذم کارنمی کردفقط به یه جاخیره بودم  که هومن باگرمیه عشقش منوبه اغوشش کشید یه لحظه ،احساس ارامش کردم احساس کردم امن ترین  اغوش واسه من بودچشاموبستم خیلی مهربون موهامونوازش میکرد کمکم کردتاروصندلی بشینم یه لیوان اب دستم دادمنتظربودتایکمی ازابوبخورم  کمی ازابوخوردم یکم حالم بهترشد خیالش که راحت  شدرفت پیش شکوه نمیدونم چی گفت:امااحساس میکردم دلداریش میده،که شکوه بلندشداومدنشست پیشم بغلم کرددوباره بغضم ترکید،توبغلش اروم بودم،ازخودم جداش کردم باگریه اشکاشوپاک میکردم

(هومن)نشسته بودم داشتم نگاشون میکردم به دیوارتکیه دادم  صورتم به طرفشون بود:خداچه دختریه ؛ چقدر احساساتیه ،فرشتس،اگه واسه خالش  این طوری کنه  ببین واسه خونوادش چیکارمیکنه؛میدونستم انتخابم حرف نداره ،باتبسم بهش نگاه میکردم،نازی این قدرگریه کردکه خوابش برد بلندشدم  کتمودراوردم  انداختم روش ،مث بچه هااروم خوابیده بود. سرموبادستام گرفته بودم  به زمین چشم دوخته بودم که احساس کردم کسی داخلccuشدزودبلندشدم ازلباسش فهمیدم که دکتربود منتظربودم تاازاتاق بیادبیرون تاحال خاله روبپرسم ......در بازشد دکتربود شکوه باشنیدن صدااومدسمت درباهم رفتیم جلوتر-سلام اقای دکتر،حالشون چطوره؟-سلام زیادتعریف نداره خیلی به خودشون فشارمیارن حداقل یه روزبایدبااین دستگاه هانفس بکشن؛ضربان قلبشون کند شده اگه تافرداحالشون یکم بهترشدمیبریم بخش ،ازش تشکرکردیم رفت ، شکوهباناراحتی رفت به دیوارتکیه داد .-رفتم پیشش-من میرم یه چیزی واسه خوردن بگیرم چی میخورین؟-میل ندارم ممنون-باشه فهمیدم .فعلا رفتم ازنزدیکیه بیمارستان  چندتاساندویج  باچندتانوشیدنی گرفتم ازگشنگی که بهتربود..

(شادی)خاله توروخدازودخوب شو دلم واست یه ذره شده منوشکوه وتنهانزار زودخوب شونرووووونروو...ابجیه  گلم  پاشوخواب میبینی.شادی بلندشوووووخوابی...چشاموبازکردم اینجا کجابودبعده چندثانیه همه چی یادم افتادشکوه:عزیزم خواب میدیدی؟اره خواب خاله رومیدیدم،ازدورداشت بهم نگاه میکردفقط  نگام میکرد.-عزیزم خواب دیدی بلندشودست وصورتتوبشورحالت بهترشه.میخواستم بلنشم دیدم یه کت روی منه، شکوه مهربون بهم نگاه کردوگفت:کت هومنه ،خوابیده بودی انداخت روت که سرمانخوری..کتش تودستم بودوقتی اینوگفت به کتش  خیره شدم ...من یه عمر منتظردیدنش بودم .کتونزدیک صورتم اوردم بوی هومنومیداد عطرخوشبوش که روزکنسرت همه جاروپرکرده بود.خدایاباتمام وجودحسش میکردم بعدکتوتاکردموتودستم نگه داشتم تابهش بدم..ولی نبودیعنی رفته بودناراحت دوباره به صندلی تکیه کردم.شکوه:نگران نباش نرفته،رفت یه چیزی واسه خوردن بگیره.تودلم احساس خوش حالی کردم .ولی خیلی خسته بوددلم نمیادخستش کنم.داشتم به اطرافم نگاه میکردم که امیرودیدم چندتاصندلی اون ورترنشسته بودوسرشوبین دستاش گرفته بود،نمیخواستم بهش نگاه کنم داشتم به راهرونگاه میکردم  قدم های اشنایی رودیدم سرموبالابردم،هومن بوددرحالیکه داشت می خندیدکیسه ای که تودستش بودوبهم نشون داد......به اومدنش نگاه میکردم،این همون شاهزاده ای بودکه همش توخواب میدیدمش. اومدپیشم نشست هومن:سلام  خوب خوابیدین ها؟خنده ی تلخی کردموگفتم:خوابی که ازمرگم واسم زجراورتربود.بهم خیره شدوجدی گفت:چراخودتواین همه اذیت میکنی همه چی درست میشه.همیشه که این طوری نمی مونه._خیلی  جدی حرف زد.یه لحظه ازش ترسیدم داشتم بهش نگاه میکردم سرشوپایین انداختوگفت:معذرت میخوام .بعداروم گفت:شمابایدبه فکرخودتونم باشین._هنوزداشتم بهش نگاه میکردم-.؛بهم باخنده نگاه کردخجالت کشیدموسرموپایین انداختم تواین2روز اولین باربودهومن این طوری جدی باهام برخوردکرد.دستشوجلوی چشام تکون دادوبهم نگاه کرد هومن:خانومی بخشیدی؟چیرو؟یکم حرفموتندگفتم،من:اره.. اره بخشیدمت........یعنیی کاری نکردی که من ببخشمت،به کتی که تودستم بودنگاه کردم این قدربایه دستم محکم بغلش کرده بدم که هومن متوجه  کتش شدخندیدوسرشوتکون داد،خندم میگرفت ولی خودمونگه داشتموگفتم :راستی بفرمایین اینم کتتون ممنون،هومن:قابلتونونداره؟دیگه نتونستم جلوی خندموبگیرم.چییییییییی؟ .درحالیکه داشت کتوازدستم میگرفت بهم بامهربونی نگام میکرد،کتوگرفت  بعدازکیسه چندتاساندویج بیرون اورد.هومن:بفرمایین؟-من میل ندارم-این طوری نمیشه که ضعف میکنین،میگیرین یادوباره عصبانی شم،زودساندویجو ازدستش گرفتم نمیخواستم عصبانی بودنه هومنوببینم،هومن که دیدزودگرفتم گفت::وای یعنی این قدرترسناکم..-نه فقط نمی خوام عصبانی شین من ازکسی نمیترسم،نمیترسین ازمن؟-نه واسه چی؟باشه غذاتوبخوربه وقتش میترسونمت.دوتامونم خندیدیم .شکوه سرپابودبلندشدتاساندویج اونوبده

 (هومن) غذاهاروگرفتم .فکرم مشغول بودازاسانسوراومدم طبقه ی3داشتم نزدیک میشدم که ازدوردیدم شادی بیدارشده خیلی خوش حال شدم،ازصبح حالش گرفته بوداماالان یکم اروم ترشده بودچشمش به من خورد،واسش دست تکون دادموساندویج هارونشون دادم. یه جوری نگام میکردانگارتاحالامنوندیده بود به سرتاپام نگاه میکرد؛قربونش برم ببین چطوری نگام میکنه.رفتم پیشش نشستم.خوب خوابیدین ها؟گفت:خوابی که ازمرگ برام زجراورتربود،ازاین حرفش عصبانی شدم خیلی خودشو اذیت میکردباعصبانیت گفتم: چراخودتواین همه اذیت میکنی همه چی درست میشه.همیشه که این طوری نمی مونه.ساکت شد مظلومانه بهم نگاه میکردتازه یادم افتادباچه لحنی باهاش حرف زدم،من چقدربدم بایه فرشته این طوری حرف زدم،اون که تقصیری نداشت،اروم گفتم:معذرت میخوام هنوزبهم نگاه میکردبه چشام زل زده بودسرموپایین انداختموگفتم:شمابایدفکرخودتونم باشین.به صورتش نگاه کردم  توفکربود دستموجلوی صورتش تکون دادم بهم نگاه کرد-خانومی بخشیدی؟ چی رو؟یکم حرفموتندگفتم ،اره بخشیدمت،یعنییی کاری نکردی که من ببخشمت،به دستش نگاه کردکتمودیدم که خیلی محکم با یه دستش بغل کرده بودازکارش خندم گرفتوسرموتکون دادم،خودشم متوجه کارش شدبه زورخندشونگه داشت،فکرکنم خیلی دوسم داره که این طوری کتمونگه داشته،داشتم بهش نگاه میکردم که کتوگرفت جلوم:بفرمایین اینم کتتون ممنون؛باخنده گفتم:قابلتونونداره،ازحرفم خندش گرفتوگفت:چیییییییییییی؟نازی خیلی ماه میخندیددرحالیکه کتوازدستش گرفتم به صورتش نگاه کردم.ازخجالت صورتشوپایین انداخت.اخی خجالت کشید،وای که حیای دخترایرونی هم دیدن داره،ساندویج هاروازکیسه بیرون اوردم-بفرمایین اینم ساندویج؟میل ندارم _این طوری نمیشه که ضعف میکنین میگیرین یاعصبانی شم؟تاگفتم، ساندویجوازدستم گرفت ازعکس العملش خندم گرفت گفتم:وای یعنی این قدرترسناکم؟ -بهم نگاه کرداراون نگاه های قشنگش _نه فقط نمیخوام عصبانی شین،من ازکسی نمیترسم،-ازمنم نمیترسین؟_نه واسه چی ؟به چشای جادوییش نگاه کردموگفتم:باشه اینم نوشیدنی ،غذاتوبخوربه وقتش میترسونمت.دوتامونم خندیدیم .خداخیلی دخترماهی بودبه جرات میتونستم بگم عشقوازچشاش میخوندم،شادی بابقیه فرق میکنه ،عاشق خنده هاش شده بودم .توشک بودم بلندشدم تاساندویج شکوهو بدم،بفرماییداینم ساندویج شما؟ممنون نمی خورم._وای ازدست شمادوتاخواهردختربگیربخور؟بهم بدبدنگاه کردنمی خورم مگه زوره؟_بله زوره سوتغذیه میشی بگیربخور؟بزوردادم دستش خودمم نشستم پیش شادی تاساندویجموبخورم  داشتم ساندویجموبخورم که تازه متوجه حضورهمون پسردیروزیه که شادیوزده بودشدم چندتاصندلی اون ورترنشسته بودوخیلی داغون به نظرمیاومداروم  به شادی گفتم:اون پسره کیه؟چهرش  غمگین شدوگفت:پسرخالمه........._حالافهمیدم موضوع ازچه قراره به ساندویج تودستم زل زده بودم......یادکامران افتادم بایدمیرفتم دنبالش،بهش زنگ زدم..........................الوکامران سلام_سلام هومن کجایی پس؟قراربودزنگ بزنی_داداشی بخشیدیادم رفت،کامران  میشه امروزبااژانس بری من نمی تونم بیام یه اتفاقی افتاده میام بهت میگم؟_واسه تواتفاقی افتاده؟نه نه_باشه باشه شب منتظرتم،خدافظ_خدافظ—نشستم سرجام که شنیدم ازبلندگوگفتندوقت ملاقات تموم شده،پرستاراهمه روبیرون میکردنداروم دستموگذاشتم روشونه ی شادی بهم نگاه کرد:شادی خانوم وقت ملاقات تموم شده پرستاراهمه روبیرون میکنن بلندشین برسونمتون؟_:شماخیلی خسته شدی شمابرین من بایداینجابمونم_نمی خواستم پیش اون پسره بمونه گفتم:خواهش میکنم بلندشین بریم ازاینجاموندن چیزی درست نمیشه؟_من طاقت ندارم،_اما خودتونم نیازبه استراحت دارین بلندشین،من شمارمومیدم به پرستارتااگه خبری شدبهمون بگه باشه؟اروم بلندشدرفت طرف خواهرش وبهش فهموندکه بایدبرن،رفتیم شمارموبه پرستاردادم تااگه خبری شدبهمون بگه،سوارماشین شدیم هیچ حرفی نمی زدیم ،رسیدیم دم خونشون گفتم:فرداساعت8میام دنبالتون،شادی:ولی اخه...._میدونستم میخوادچی بگه گفتم:خوب بخوابین،خدافظی کردیم منتظربودم تابرن خونه،دروبست داخل خونه شد،رفتنم نمی اومد،هومن چت شده،خواستم برم یه نگاه به خونشون انداختم که دیدم شادی  ازپنجره واسم دست تکون دادخندیدمودست تکون دادم،گازماشینوگرفتموراه افتادم دلم واسش نرفته تنگ شد،خندم گرفت به حال خودم من همون ادم بیخیالم چم شده نمیدونم،بیچاره خالش چه خانوم بزرگی بوده بعدازیه هفته خبرمرگ شوهرشوبراش میارن شیرزنی بوده که تواین کشورغریب زندگیشوحفظ کرده ،خیلی دلم میخواست ببینمش،

پارت۳

(شادی)            هومن مارورسوندخونه مث همیشه مهربونی رومیشدتوچشاش دیدوقت رفتن بودبامهربونی بهم نگاه میکردگفتم:ممنون_هومن:فرداساعت8میام دنبالتون نمیخواستم دیگه بیشترازاین اذیت شه،گفتم:ولی اخه...تاخواستم بقیه ی حرفموبگم گفت:خوب بخوابین،فهمیدم که نمیخوادحرفموبگم.شکوه:خسته نباشین مرسی ازلطفتون_مواظب خودتونوخواهرتون باشید_حتماتافردا_خدافظی کردیم رفتیم به طرف خونه خجالت میکشیدم برگردمونگاش کنم واردخونه شدیمودروبستم   پشت درکاغذی بودازطرف سانازوساینادرحالیکه ازپله هامیرفتم بالاتابرم اتاقم یادداشتوخوندم{سلام شادی ،وشکوه جون،خونه رومرتب کردیم درضمن یه شام مختصرهم واستون درست کردیم اماچون 2روزبودبه خونه نرفته بودیم مجبورشدیم یه سربه خونه بزنیم،عزیزم مجبورشدیم. فرداتودانشگاه میبینمت}بیچاره سانازوساینابه خاطرمن ازکارشون افتاده بودن نزدیک پنجره شدم هومن هنوزاونجابودواسش دست تکون دادم ،یه خنده ی خوشگلی کردوواسم دست تکون دادورفت.خسته روتختم نشستم بادستم سرموگرفته بودم شکوه اومدتو:شادی؟هم؟فردادانشگاهوچیکارکنیم_معلومه نمیریم ،روتخت نشستموزانوهاموبغل کردم شکوه اومدپیشم نشست:شادی این قدرنگران نباش حال خاله خوب میشه ازدکترپرسیدیم گفت اگه یکم خالش خوب  شه ازccuمیارن بیرون،_شکوه دلم گرفته میخوام به مامان زنگ بزنم،گوشیوبرداشتموزنگ زدم.................الومامان جون سلام_سلام عزیزدلم چطوری؟شکوه خوبه؟خیلی وقته زنگ نمیزدی؟طاقت نیاوردم ازدلتنگی بغضم ترکیدگریه کردم:باهق هق گفتم:مامان دلم واست تنگ شده میخوام پیشت باشم؛شادی دخترم چراگریه میکنی،اتفاقی افتاده؟_نه مامان مهم نیست،خیلی دلم میخوادببینمتون میتونین بیای اینجا؟عزیزم فعلاکه بابات کارداره شایدتابستون اومدیدم مامان جان_مامان؟_جانم؟_خیلی دوستتدارم،_فدات شم منم دوستت دارم،دلم واست یه ذره شده،چیکارکنم عزیزم اصرارتووخالت بودبرین خارج واگرنه من هیچ وقت شماروازخودم جدانمیکردم،راستی خالتون خوبه؟_نمی دونستم چی بگم،_مامان خا....له ام خوبه،شکوه گوشیوازم گرفت بامامان صحبت کردطفلی ازخوشحالی چشاش برق میزدخدافظی کردگوشیودادبه من:مامان جون توروخدابیاین مادلمون واستون تنگ شده،چشم عزیزم  سعی میکنیم بیایم عزیزم کاری نداری؟نه مامان به باباوهادی سلام برسون_قربون دخترگلم بشم باشه حتماتوهم به خالت سلام برسون میبوسمت خدافظ عزیزم،_منم میبوسمت مامان خدافظگوشیوقطع کردم  شکوه سرشوگزاشته بودروتخت وخوابش برده بود ازروتخت بلندشدم کمکش کردم تاروتخت من بخوابه روشوکشیدم بهش نگاه کردم اخی خیلی خسته بود،رفتم جلوی پنجره به اسمون زل زدم اسمونم گرفته بودتوی این اسمون پرازستاره فقط 2تاستاره بودندکه اروم بهم چشمک میزدند،دلم یادهومنوکرد،امروزتمام وقت پیشم بودچقدربهش عادت کردم، هومنم  کاشکی میدونستی تودلم چی میگذره،یادعصبانیتش افتادم خیلی دوست داشتنیه،به جرات میتونم بگم یه فرشته است،قلبم تندتندمیزد وقتی اسم هومنوبه زبونم میاوردم قلبم تندتندمیزدنمیدونم چراخدابازم ممنون که بی جوابم نزاشتی واین اجازه رودادی تامن واسه یه بارم که شده ببینمش،یعنی الان چیکارمیکنه عشق من؟ادیگه چشمام بسته میشدند رفتم توحال روکاناپه خوابیدم.          (هومن)      رسیدم خونه همه بیداربودن  به همه سلام دادم رفتم بالاتواتاقم کامران اومدپیشم_هومن کجابودی؟چرااین قدرکلافه ای؟_همه چیوبراش  توضیح دادم_کامران؟:کارخوبی کردی که تنهاش نزاشتی ولی خب به منم میگفتی موضوع چیه تااین قدرنگران نباشم،_دروزدند کتی بودمیتونم بیام تو؟_بیاتو_سلام داداشی  چطوری چقدردیرکردی؟_اومدنشست پیشم_کتی:چراچشات قرمزشده_کتی خستم هاسربه سرم نزار_اه اخموووو باشه بابا بیاین پایین شام بخوریم_باشه ممنون که گفتی توبروماهم میایم_کتی ناراحت رفتودروبست_کامران خندید،هومن یکم باهاش کل کل میکردی خب تانیومده بودی هی به ساعت نگاه میکردبه زبون نمی اوردولی نگرانت بود_کی کتی  منتظرمن بود؟اون که به خون من تشنه است؟_کامران:بله کتی _خیلی خوب بعداازدلش بیرون میارم،_هومن من رفتم پایین زودبیا_باشه_لباساموعوض کردمو رفتم پایین،مامان:هومن جون غذایی که تودوست داریوپختم فسنجون_ااامرسی مامان دستت دردنکنه،بابا:خوش حال نشدی؟_چراخیلی_مامان:اتفاقی افتاده پسرم؟_نه مامان فقط خستم،روموکردم طرف کتی_کتیییی؟داشت ازحرص غذاشومیخورد_کتیی جون؟ کتی جونم؟_هاا چته باز_خندیدموگفتم: هیچ چی قربونت اشتی؟کتی:نخیر_کتی توکه کینه نمیگرفتی اشتییی دیگه؟_خیلی خب بزارغذاموکوفت کنم_افرین دخترخوب حالاکوفت کن،کتی چپ چپ نگام کردوگفت:ادم بشونیستی؟_کتی جون سوال های سخت نپرس،کتی:کجاش سخته معلومه دیگه ادم نمیشی؟_کتی جون من اگه ادم بشم توتنهامیمونی اخه؟_همه بهمون خندیدندکامران:هومن بسه دیگه بزارخواهرگلم غذاشوبخوره_کتی:هومن حسابتومیرسم_کم اوردی؟_نخیرجواب ابلهان خاموشیست_خوشم میادوقتی کم میاری جوابی تواستینت داری بگی،خواهرگلم دلم واست سوخت غذاتوبخورواگرنه روتوکم میکردم_کتی دیگه تسلیم شده بود ،،اشتها ی غذارونداشتم امایکم خوردم تامامان ناراحت نشه، مامان  دستت دردنکنه خیلی خوشمزه بود اشتها ندارم شب بخیر_اماهومن توکه این غذارودوست داشتی؟_اره مامان ولی الان به استراحت نیازدارم ممنون_باشه شب بخیرپسرم،رفتم تواتاقم،  نشستم روتخت به بیرون زل زده بودم،الان شادی من خوابه،یانه یعنی چیکارمیکنه،توافکارخودم غرق بودم که کامی اومدتو وپیشم نشست_هومن خوبی؟اره چطور؟هومن توهمونی نیستی که سرشام تاوقتی غذای همه تموم شه میخندیدیوسربه سرهمه میزاشتی؟ چت شده؟سرمو پایین انداختم درحالیکه سرموتکون دادم خندیدموگفتم:کامی راستش....راستش فکرمیکنم عاشق شدم،_خب اینوکه میدونستم_بهش نگاه کردم ازکجامیدونستی؟خندیدوگفت:اینومیدونم توواسه هرکسی ازکارت زندگیت نمیزنی بری بهش کمک کنی؟خب بهش بگودوسش داری؟_می خواستم یعنی قراربودامروزبگم امانشد_خب فردابگو بلاخره بهش بگوتاسبک شی،اگه واقعادوسش داری تااخرش برو،ببین هومن این سرنوشته که حکم میکنه کی توزندگیت واردشه امااین قلبته که حکم میکنه چه کسی توقلبت میمونه،خیلی دوسش داری؟_سرموبادستام گرفته بودموبه زمین نگاه میکردم بااین سوالش دوباره شادی اومدتوذهنم_کامران:نشنیدم، خیلی دوسش داری؟به صورتش نگاه کردموگفتم:کامران این قدرزیاده که قابل توصیف نیست وقتی میبینمش خودموگم میکنم وقتی اسمشوبه زبون میارم قلبم تندتندمیزنه،کامران اون باهمه فرق میکنه،کامران مث همیشه یه تبسمی کردوگفت:مث اینکه خیلی دوسش داری؟ دخترخوبی به نظرمیرسه،پس حالاکه همه چی جوره شروع کن هرچیه باداباد؟_ازحرفای کامران قوت قلب گرفتم:اما میترسیدم نظرشادی مث من نباشه زندگی بایه خواننده که بیشتروقتاشوسفره کاراسونی نیست؟یه دل عاشق میخواست،ولی حرفای کامران حالموعوض کرد بهش نگاه کردم بهم خندیدبغلش کردم:کامران میدونستی تویدونه ای؟_اره من میدونستم تودیرفهمیدی؛دوتا مونم خندیدیم_کامران:خب حالاپسرخوب بگربخواب  راستی رامین ازدستت کلافه بود که امروزنرفتی استدیو،_کامران فرداهم خودت یه جوری درستش کن باشه؟_باشه ببینم چی میشه، بخواب تافرداسرحال باشی،_فدای دادش خودم بشم  باشه شب بخیر_روتخت درازکشیدم،کامرانم روتخت خودش خوابیده بود،خوابم نمی برد دستموگذاشتم زیرسرم ،همش فکرم مشغول بودیعنی شادی قبول میکرد،خداقول میدم اگه همه چی درست شددیگه سربه سرکسی  نزارم،خداکنه حال خالهش بهترشه واگرنه شادی ازبین میره،جدی چقدرخالشودوس داره این نشون میده پشت این ظاهریه قلب پاکوساده داره،اره من همیشه تورویاهام دنبال یه همچین کسی میگشتم،دختری که ساده،مهربون،ودرستکارباشه،هیچ وقت ازدستت نمی دم،به کامی نگاه کردم چه داداش مهربونی دارم من .اروم گفتم اگه نداشتمت چیکارمیکردم؟_کامران:هومن توروخدابخواب بزاربخوابم مث مگس داری اروم وز وز میکنی،بزاربخوابم،تاصدای کامرانوشنیدم خندیدم:وای کامی ببخشبد بیدارت کردم باشه باشه بخواب منم خوابیدم_بخوابی ها؟شب بخیر

باصدای زنگ ساعت که رو7 کوک بودبلندشدم،تختمودرست کردم یکم به موهام رسیدم ولباساموپوشیدم ازاتاق اومدم بیرون،رفتم  اشپزخونه،یه لیوان شیرخوردمورفتم حیاطدروبازکنم تاماشینوبیرون ببرم بلاخره،ازخونه اومدم بیرون ،تواینه خودمودیدم چشام قرمزبودچقدرترسناک شده بودم،بیچاره شادی از بس دیروز گریه کرد الان چطوری بیدارشده_رسیدم جلوی خونشون افو زدم رفتم توماشین منتظرشدم زوددربازشدواومدند،وضعیتشون بهترشده بود،درماشین بازشدونشستند_سلام اقا هومن_سلام  خداروشکرحالتون بهترشده_اره ممنون خوبم،_راه افتادیم برگشتم عقب_کوچولوتوچطوری؟_شکوه:اقاهومن حیف که حوصله ندارم واگرنه روتوکم میکردم،_منوشادی خندیدیم_هیچ کس نتونسته روی منوکم کنه_شکوه:میبینیم،برگشتم جلوکارای شکوه به کتی خیلی شباهت داشت.داشتم به این فکرمیکردم که چجوری به شادی بگم دوسش دارم بهش نگاه کردم دیدم بهم نگاه میکنه_من:خیلی زشتم؟_دیوونه،ازاین حرفانزن_اخه یه جوری نگام کردی فکرکردم جن دیدی،_اره خب یه فرشته دیدم این طوری شدم بعدم روشوکردطرف شیشه ی ماشینوبیرونونگاه کردبه بیمارستان رسیدیم،میخواستیم بریم توولی نزاشتندساعت9وقت ملاقات شروع میشد.

(شادی)پس چیکارکنیم؟هومن:توحیاط بیمارستان قدم میزنیم تاساعت9شه.باشه قدم میزنیم.داشتیم قدم میزدیم هومن  دستاشوتوجیبش گذاشته بودوفقط به جلونگاه میکردمث اینکه فکرش مشغول بود_اقاهومن؟...صدایی نشنیدم.اقاهومن؟.....هومن؟؟هایعنی بله؟اتفاقی افتاده؟نه_مطمئنین؟بله_

(هومن)  قدم میزدیم که احساس کردم شادی به اطرافش نگاه میکنه؟اتفاقی افتاده؟اره شکوه نیست_داشتیم دنبالش میگشتیم..ایناهاش اون جانشسته.رفتیم پیشش.شادی:معلومه کجایی؟_شکوه:من میدونم کجام شمانمیدونین کجایین حیاط به این بزرگیه بیمارستانو3باردورزدین یه کلام حرف نمی زنین. منم خسته شدم نشستم.هومن شروع کردبه خندیدن.ونشست روی نیمکت،ای جانم چقدرماه میخندید _نشستم پیش شکوهوبغلش کردموگفتم:خواهرگلم ببخشیدحواسم نبود،خندیدوگفت باشه بخشیدم.راستی شادی ازتون فیلم گرفتم._چشامون 4تاشدباهم گفتیم،چییییییییییی؟_خب دیدم خیلی رمانتیک راه میرین منم فیلمتونوگرفتم،گوشیوازدستش گرفتموفیلموپیداکردم بادیدن فیلم منوهومن ازتعجب بهم نگاه میکردیم وخندمون میگرفت.،شبیه فیلم عاشقونه شده بود،ازعصبانیت نمی دونستم چیکارکنم ،هومنم  که قربونش برم فقط میخندید،-شکوه مگه دستم بهت نرسه

(هومن)بادیدین فیلم تعجب کردم این دیگه کی بود بابا،دست منم ازپشت بسته بود.تونگاه های منوشادی زوم کرده بود.عجب فیلمی شده بود.شادی بلندشدوشکوهودنبال کرد.وای دیگه ازخنده منفجرشدم.خداییش فیلم قشنگی  بودبه گوشیه خودم فرستادمو یه باردیگه،نگاش کردم فرشته ی من  بهم زل زده بود.این فیلمم مدرکه دوست داشتنه منه،به اطرافم نگاه کردم بلاخره شادی شکوهوگرفت،می اومدندطرف من،شادی:زودباش بگومعذرت،شکوه:باشه ولم کن الان میگم،_اخیش اقاهومن معذرت میخوام.ولی خداییش روتوکم کردم ها،خندیدم:اره هرچی باشم دیگه این کاربه ذهنم نمی رسید،واسه چی معذرت میخوای فیلم به این قشنگی؟به صورت شادی نگاه کردم بهم چپ چپ نگاه کرد_شادی:مث اینکه شمام بدتون نمیاد.شکوه:بیااین خودش خوشش اومده اون وقت میگی ازش معذرت خواهی کنم،ایول هومن خوشم اومد،_شادی:هومن چیه ؟اقاهومن_وای دیگه شکممم دردکردازبس خندیدم،بسه دیگه توروخدافکرمنم بکنین_شادی:فیلم خوب بود؟من:عالی بهترین طنزی که تابه حال دیدم،عصبانی شدبهش نگاه کردم کی این نگاه هامال خودم میشه؟_شکوه:وای بچه هاساعت9شده بریم تو،باشوخیوخنده رفتیم داخل وقتی خندشومیدیدم انگاردنیاروبهم میدادن،شادی دوید رفت تاخالشوببینه،منوشکوهم عقب بودیم،ولی  چی شد؟چراخنده ی شادی محوشد شادی رفت داخل اتاق منوشکوه بهم نگاه کردیم دویدیم سمتش،هیچ اثری ازخالشون نبود،شادی اومدازدستای شکوه گرفت:شکوه خاله کجاست چرامن نمی بینمش؟خاله کجاستتتتتتتتتت؟_شکوه:گریه نکن الان میپرسیم خواهرم،_حل شدم نمی دونستم چیکارکنم،باسرعت رفتم پیش پرستار،_سلام خانوم پرستار این خانومی که دیشب توccuبودن الان کجان؟_خداخدامیکردم تااون چیزی روکه فکرمیکردم نگه_پرستار:خوشبختانه حالشون بهترشدانتقال دادیم به بخش،بخش کجاست؟طبقه ی دوم _وایییییییییییییییییییی خداروشکریه نفس عمیق کشیدمورفتم تابهشون بگم،اخه عشق من چراگریه میکنی؟رسیدم بهش روصندلی نشسته بودومث ابربهارگریه میکردشکوهم گریه میکردامامثلاشادیودلداری میداد،طاقت گریه هاشونداشتم،جلوتررفتم روبروش روزمین نشستم بادستم صورتشوبردم بالاترتاصورت ماهشوببینم،اشکای روصورته مهربونشوبادستم پاک کردم،گفتم:خانومی گریه نکن،حال خالت خوبه بردنش توبخش،شکوه:راست میگی؟نه دروغ میگم مزه_َشادی:باورکنم:ااحرفموقبول نداری بلندشوبریم خالت منتظرتونه، چیزیم که واسه دیدنش نگرفتیم،چنددقیقه منتظرباشین من الان برمیگردم،( شادی)   هومن باسرعت رفت.شکوه:پاشوخواهرم صورتتوبشورخاله ببینه ناراحت میشه،بلندشدم دست وصورتموشستم،منتظر هومن بودیم؛که دیدم رسید_(نفس زنان)سلام بفرمایین اینم  شیرینی،

(هومن)رسیدم  اماهنوزچهره ی شادی گرفته بود،اخه اخمم بهش نمی اومد،باحالت شوخی گفتم:کاری ازم سرزده که این طوری نگام میکنین؟شکوه:راس میگه شادی مگه ادم کشته بنده خدافقط ... من:فقط چی؟_بماندبعدامیگم،اصلاحالاکه این طوری شدقلقلکت میدم،شادی:وای نه شکوه بسه دیگه  باشه  دیگه اخم نمیکنم،بلاخره رفتیم طبقه ی دوم ازیه پرستاراتاقشوپرسیدیمودروزدیم رفتیم تو،

(شادی)      رفتیم داخل اتاق ،خاله داشت به بیرون نگاه میکردرفتم جلوبغلش کردم اه بازم این اشکا،:خاله خیلی دوستت دارم دلم واست یه ذره شده بود،_دخترم منم دلم واست تنگ شده بودواسه چی گریه میکنی،زشته واسه تو،داشتم به صورت مهربونش نگاه میکردم،شکوه اومدجلوخاله روبغل کردشکوه::خاله جون   خیلی دوستت دارم؟الان خاله خوبی؟معلومه وقتی شمارومیبینم خوبم میشم،رفتم پیش هومن ازدستش گرفتمو اوردم پیش خاله. هومن سلام کرد.من:خاله ایشون اسمشون هومنه،خیلی مهربونن خیلی بهمون کمک کردن ،خاله:ممنون پسرم ،نه باباخاله من کاری نکردم،،

(هومن)       خالش ادم خون گرمی بودبامنم صمیمی شدیم،خیلی خوش حال بودم که بلاخره به خیرگذشت،داشتیم به حرفای خاله گوش میکردیم که گوشیم زنگ زد،ازاتاق بیرون اومدم گوشیوجواب دادم:الو..کامران سلام_سلام هومن  چه خبر؟_وای کامران بلاخره تموم شد_بهش گفتی؟_نه بابا منظورم اینکه خالش ازccuاومدبیرون،خب خداروشکرپس ادرس بیمارستانوبگومیخوام بیام،اسم بیمارستانوگفتم ،خدافظی کردیم،رفتم داخل اتاق،شادی روی تخت نشسته بودودست خالشوبوس میکردوبه حرفاش گوش میداد،خدایعنی الان وقتشه بهش بگم؟کلافه شده بودم میخواستم این حرفی که رودلم سنگینی میکردروبه زبون بیارم،توهمین فکرابودم که گوشیه شادی زنگ خورد:الو...سلام ساینا...سایناجون نتونستم بیام دانشکاه ،الان؟باشه باشه منتظرتم.بای.  توفکربودم که دراتاقوزدند،بلندشدم تادروواکنم کامران بود:وای کامران چقدرزوداومدی؟بلاخره اجازه میدی بیام داخل _اره بیاداخل،کامران باهمه دست داد.شکوه:واقابه زحمت افتادین،مرسی ازگل زیباتون؛خواهش میکنم قابلتونونداره،خاله:پسرم  باعث دردسرهمتون شدم منوببخشیدنه باباخاله این حرفارونزنین دردسرچیه؟شماتاج سری .توفکربودم که کامران ازدستم تکون داد،اروم گفتم:چیه؟_اروم گفت:هنوزبهش نگفتی؟_نه نتونستنم  هنوز_وقتوتلف نکن بگو،داشتم به گلایی که کامران اورده بودنگاه میکردم:کاش منم یه روزی بیفتم بیمارستان تاکامی به منم گل بگیره ،همه خندیدن،کامران :این حرفاچیه داداش گلم توکی گل خواستی من نگرفتم؟_کامران خداییش من بیمارستان بودم واسم گل میخریدی؟_معلومه که  اره_خداقسمت کنه گل خریدن توام ببینیم_شادی:اخدانکنه شمافقط خودتون نیستیدشمابه مردم تعلق دارین،_درسته ولی  من که میدونم این کامران کنسه  اگه من بیفتم بیمارستان گل نمیگیره؟ازحیاط میکنه میاره_کامران:ااااهومن چطوری روت میشه دروغ بگی،خجالت بکش،_مدادمونیاوردم بکشم،_داشتیم میخندیدیم که سایناوسانازم اومدندخیلی بهمون خوش میگذشت

هومن باشیطونیاش همه رومیخندوندخاله داشت ازخنده غش میکرد،که در.زدندامابلافاصله دربازشد،امیربود اروم یه سلام دادبعدم  خاله گفت:امیرتواینجاچیکارمیکنی؟پسرم برودانشگاه،   نمی تونستم اون جابمونم ازاتاق اومدم بیرون  رفتم به سمت حیاط بیمارستان، رفتم نزدیک گلامیخواستم وقت تلف کنم تاامیربره،یه  گل رزمنوبه خودش جذب کردنمیخواستم بکنمش اماخیلی خوشگل بودکندمش داشتم به اسمون نگاه میکردم،خدابلاخره این کابوس تموم شدخدایاشکرت،اماحالافکرهومن ولم نمی کردتازه یادهومن افتاده بودم،روی یه نیمکت نشستم به فکرهومن بودم یعنی اونم دوسم داره ،که کمکم میکنه،چه فکراحمقانه ای معلومه که نه اون فقط به خاطرحس انسان دوستیش اینکارو.کرده،اره، باید بی خیال ارزوهای بزرگ شی، گلوبوکردموبهش نگاه کردم :هومن من خیلی دوستت دارم،امانمیشه که همیشه داشته باشمت،یه قطره اشکم افتادروی گل بوسیدمشوگذاشتم روی نیمکت،که صدایی شنیدم که گفت:تومیتونی منوداشته باشی،منم توروداشته باشم،اشکاموپاک کردموبرگشتم عقب هومن بود،میخواستم برم تو،،که هومن ازدستم گرفت وگفت:کجا؟جرات نگاه کردن به چشاشونداشتم،_هومن:بهم نگاه کن،_خواهش میکنم اجازه بدین برم،اجازه نمیدم،اگه دوسم داری بهم نگاه کن،میخواستم بهش نگاه کنم اماچه فایده این یه ارزوی دوربوددستشوازرودستم برداشتمورفتم:هومن: دادزددوسم نداری؟وای نمی خواستمم بازیچه شم راه افتادم که برم . نمیدونستم خوابم یابیدارنمیخواستم برم امااحساس میکردم اینم یه خوابه اشکام نمی زاشتندتاجلوی پاموببینم افتادم زمین،برگشتم عقب هومن داشت میدویدطرفم ،نه نمیتونستم برم ،بلندشدم باتمام وجودبه طرف هومن رفتم،نه مث اینکه خواب نبودبیداربودم درحالیکه میدویدم اشکاموپاک  کردم هومن باخنده اشکاشوپاک میکردواغوششوبرام بازکرد،باتمام وجودم بغلش کردم،_من:هومنم خیلی دوستتدارم ،میدونم  عزیزم منم دوستت دارم،ازبغلش بیرون اومدم،هومن باگریه اشکاموپاک میکرد،ومیگفت:هیچ وقت تنهات نمی زارم،هومنم منم هیچ وقت تنهات نمی زارم دوباره بغلش کردم باتمام وجود بغلم کرده بود،ازبغلش دوباره اومدم بیرون گلی که تونیمکت بدوبوسش کردم باخنده بهش دادم گلوگرفتوبوش کرد،باصدای  هورااااااااا برگشتیم طرفه صدا،کامرانوشکوهو سایناوسانازداشتندبه مانگاه میکردند،کامران:مبارکه داداشی،شیرینی یادت نره،دوباره دست زدندشکوه:نمی خوای بیاین؟هومن بهم نگاه کردوگفت:بریم؟_بریم........   

امیدوارم ازاین  قسمت خوشتون اومده باشه،منتظرنظرهای خوشگل شماهستم یادتون نره ها؟؟؟؟؟فداتون بشم

به خاطرتوسرودم چراکه تنهاتو

دلت به وسعت دریاست بین ادمها

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/11/24ساعت توسط شادی| |

Design By : nightSelect.com