X
تبلیغات
زندگی من - میترسم ازتنهایی

زندگی من

من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست

..عزیزان..اگه غلط املایی داشت ببخشید..اصلاوقت نبود تادوباره بخونمش ودرست کنم

....دستشو گرفتم...دستاش اون قدر گرم بودن.مثه اتیش..تو این سرمایه اسفند ماه

خدایااین من چه گناهی کردم که این مجازاته بزرگو برام گزاشتی..روزوشب میخواستم یه روز ازنزدیک دستایه کامرانو بگیرم..بهش بگم دوستت دارمم.اما حالادستاش تو دستامه کنارمه امانمیتونم بهش بگم که دوسش دارم...ازدنیاسردرنمیارم...

کامران:من که نمیبینمشون ..یعنی کجان این شیطونا؟

_...یکم بریم جلوترپیداشون میکینم.....اینو گفتم..باسرحرفمو تایید کردو بی مقصد تو این راه باریک داشتیم میرفتیم تاشاید شادیو هومنو پیداکنیم....رفتم توی چمنا...بین درختا ..تاشاید بتونم ببینمشون..ازدور رنگ صورتی به چشم میخورد فهیمدم که شادیه..

به صورت کامران نگاه کردم که ازم فاصله داشت گفتم:پیداشون کردم کامرا ن جان..اون جان

...اینو گفتمو سمته من اومد.....نزدیک ترکه شدیم فهمیدم روی تاب نشستنو...مثه 2تاگنجیشک خلوت کردن.....خدایا چقدر برای خواهرم خوش حال بودم...سرش رو شونه ی هومن بود وباهم حرف میزدند..چی ازاین بهتر که یه خواهر...خوشبختیه خواهرشو ببینه..ببینه که به ارزو ش رسیده

..کامران بادیدنشون خندیدوسرشو تکون داد..وقتی نزدیک ترشدیم...کامران برگشت...بهم نگاه کرد بدون هیچ حرفی اگشتشو روی صورتش به معنای هیسسسسس گرفت..یعنی ساکت باشم..نمیدونستم چیکارمیخواد بکنه

..اما قبول کردم..2قدم بیشتربهشون نمونده بویدم..که کامران ..اروم رفتو...یدفعه تابو حل داد....برخلاف چیزی که انتظار داشتم وفک میکردم بترسن هیچ عکس العملی نکردند..فقط هومن خندید........

هومن:اخییییی نشد بترسونی نه؟؟؟؟

کامران:

هومن:من اگه صدای قدماتو نشناسم اسمم هومن نیست که

..رفتم پیش شادی ...به کل کلای این 2تامیخندیدم

کامران: خیلی خوب بابا فهمیدی.اما یادت باشه هنوز یادم نرفته..ترسوندنه دفعه ی قبل تو!

هومن:من که یادم نمیاد

..بعدازحرف زدن..رفتیم..سمت خونه...تقریبا هوا...داشت تاریک میشد....بعد ازکمی حرف زدن...بلند شدیم تاهمگی برای شام..کمک کنیم...

کامران:هومن درست کردی؟؟؟

نهههههههههههه...الان درست میکنم.

کامران:یکم سریع تر که الان خانوما دادشون میره هوا

.....بااین حرف هومن هممون خنیدیدم..خیلی گرسنم شده بود..ساعت 8 شب بود.....اما هیچ چی نخورده بودیم......

هومن:یه لحظه وایسین من الان میام.

هومن سریع ازپله  ها رفت بالا..وبعد ازچنددقیقه...باچندتاالبوم برگشت پایین-هومن:خوب تاشمااینارو نگاه کنین..منم سالادودرست میکنم میام..

..خوب هومن بده من درست کنم سالادو...تو عکسارو نشونمون بده.._

_نمیشه باید توهم دستپخت منو بخوری.

اون وقت یعنی سالاد دستپخته توئه؟؟؟

_..وای من زن سختگیر نمیخواماااااا.....تازه اینم دارم به خاطرتو درست میکنم واگرنه..من کجاسالاد فصل کجا

بله خیلی ممنون منت میزارین رو سرمون..باشه حالاکه این جوریه درست کن..بخورم دستپختتو

هومن:

..داشتیم البومشو ورق میزدیم..عکسایه بچگیه..هومنو کامران..باکتی..بود...وای که چقدر نازبودن

شکوه :میگم شادی این اقاهومنه شما ازهمون بچگی  دخترکشو و شیطون بودااا؟ببین تو عکس دختربچه هاچحوری نگاش میکننن؟_اره راست میگی از بس که هومنیه من ماهه...

هومن:دیگه دیگه..پس چی هرکی منو میبینه میگه هومن خوشتیپه اومد

تو داری به حرفایه ماگوش میدی؟؟؟؟_خوب چیکارکنم حرفاتون قشنگه گوشام میشنوه

...شکوه دستشو گزاشته بود جلویه دهنش میخندید.....هومنم....هم زمان بااینکه خیار خورد میکرد..برای سالاد..ومیخنید..

....البومو ورق زدم..گفتم حالااون دختراکی بودن بهت اون جوری نگاه میکردن؟؟

اونا دخترخاله هام هستن..که المانن..سودابه وگیتا....ولی  سودی و گیتی صداشون میکنن..

//رسیدیم. به عکسای2تایی کامرانو هومن..کامران ازهمون بچگی لبخندایه شیرینشو تو صورتش داشت

..//داشتیم به عکسا نگاه میکردیم...هومنو..بعضی وقتا سرکی میکشید..که صدای تلفن خونه اومد...

هومن:اوه اوه فک کنم رامینه....میشه گوشیو برداری شادی؟

_من؟؟؟کامران کجاست؟_هومن:کامران رفته سیخارو بیاره..


_باشه جواب میدم..بلند شدمو رفتم سمت گوشی...جواب دادم

بله؟

_..الو....

..خشکم زد هومن که گفت رامینه..برگشتم سمت  هومن..2تاشون باتعجب نگام میکردن..صداازپشت خط می اومدکه بلند ترمیگفت:الو؟الو کامران؟

نمیدونستم چیکارکنم...صورته هومنو دیدم که...پرسید کیه؟

نمیدونستم چیکارکنم گوشیو قطع کردم...اب دهنمو قورت دادم..واقعا نمیدونستم چیکارکنم..شاید هومن  نخواد فعلا کسی بفهمه

..هومن بلند شد اومد طرفم هومن:شادی کی بود؟چرارنگت پرید؟..

بعدم سریع رفت سمت اشپزخونه..تادستاشو بشوره...وبعد اومد

.._هومن  یه خانومی بود ..نمیدونم کی بود گفت الو؟الو؟ کامران

هومن:خب چرارنگت پرید؟..؟_خب هومن هرکی بود صدایه منو شنید _هومن:خب بشنوه چرامیترسی بلاخره که میفهمن_

اما هومن..../هومن رفت سمت تلفن تاشماره رو ببینه..که نمیدونم چی دید خندید

_هومن به چی میخندی ؟کی بود؟؟تو که گفتی رامینه

هیچ چی اخه بد ادمی صداتو شنیده...کتی بود..کتی ام دسته کمی ازBBCنداره

_وای نه؟؟کتی بود..تو افکارخودم غرق بودم که دوباره صدای زنگ تلفن اومد..که هومن زود جواب داد..

فقط صدای هومنو میشنیدم

سلام کتی خانوم خوبی؟؟

دختر ماکه 6ساعت پیش حرف زدیم بازم دلت تنگ شد؟

..خوب. اگه جواب ندم چی؟

خوب فرض کن یکی هست....

داشتم به هومن نگاه میکردم..که چجوری میخواد درستش کنه..که بایه حرف دیگه ی هومن به کتی...تموم بدنم سرد شد

هومن:خوب کتی یه قولی بده به کسی نگیا؟

قول دادیااااا؟

اره ..اونی که گوشیو برداشت...عشقم بود..

چیکارداری تو فضولی؟؟؟

باشه گوشی.

....به شکوه نگاه کردم که اونم فقط داشت میخندید..هومن اومد نزدیک تر..

هومن:وای خدایا عزیزم چرارنگت پریده خوب بفهمه..چی میشه..بیا گوشی میخواد باهات حرف بزنه

چیییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟وای نه هومن من نمیتونم

_چرامیترسی؟حرف بزن ازش قول گرفتم به کسی نگه

گوشیو باترس ازش گرفتم.

حرفای هومن باعث شد تاترسم بریزه..شاید یادم رفته بود که این جادیگه ایران نیست اینجاامریکاست وترسی نباید باشه

..گفتم الو؟

کتی:وای سلام عزیزم خوبی؟؟؟

چقدر صمیمی حرف میزد جواب دادم//مرسی کتی جان تو خوبی؟

کتی:خوبم  ولی این خبرو شنیدم واقعا خوش حال شدم  میتونم اسمتو بپرسم؟

_مرسی عزیزم فقط ...فقط ببخشید گوشیو قطع کردم..دسته خودم نبود..اسمم شادیه

کتی :اشکال نداره..میدونم حل شدی..چه اسمه قشنگی شادی...خوش حالی..نشاط..اسمت خیلی قشنگه

_لطف داری کتی جان ...گوشیو میدم دسته هومن.خدافظ عزیزم

..گوشیو دادم دست هومن..و رفتم روی یکی از مبلانشستمم..واقعا ازاین کارشکه بودم..

شایدم من زیادی...اه//_هومن گوشیو قطع کرد..اومد پیشمون...میخندید ...برعکس من که ..کاملاچهرم ...ناراحتیو نشون میداد

..احساس میکردم که هومنم مثه من یکم شکه شده...چون وقتی داشت...بقیه ی سالادو درست میکرد..ازچهر ش میخوندم که تو فکره..نکنه..فک کنه..که من ناراحت شدم از دستش..که گفته...تو این فکرا بودم..که شکوه جلو تراومد..ودم گوشم گفت:چراتو خودت رفتی؟؟؟حال هومنو نگیراون دیگه واقعا رو تو حساب کرده که این حرفو به خواهرش گفت!

.یه لحظه واقعا به حرفای شکوه فک کردم..شاید حق بااون بود اما به نظر من شاید یکم زود بود....به هومن نگاه کردم..هم زمان بانگاه کردنم...به صورتم نگاه کردو گفت

هومن:شادی میشه بپرسم چرایهو ساکت شدی؟؟؟

_نمیدونستم چی بگم که ناراحت نشه..گفتم:راستش یکم شوکه شدم که کتی صدامو شنید

هومن:بلاخره که یه روزی میشنید؟؟این طور نیست؟؟

_اره راست میگی اصلا ولش کن زیاد پیچیدش کردیم..بقیه ی البومو ببینیم////////

هومن:افرینننن...موافقم

 

البومه عکسارو دیدیم.....هومنم بلاخره سالادو درست کرد تادستپختشو ببینیم...همه تو حیاط...دور میز نشسته بودیم...کامران داشت کبابارودرست میکرد.....

هومن:نمیدونین دستپخت کامران چه مزه ای میده...کباباش حرف نداره

_وای جدی ...راست میگه کامران نه؟؟؟

کامران:اغراق زیاد داشت....اون قدری هم که میگه خوب نیست

هومن:الان خودتون میفهمین ..دیگه نیازی به من نیست

کامران:داداشه من تو چون گرسنه ای همه چی برات خوشمزه میشه..ادم گرسنه همینه دیگه

.._بااین حرف... هومن چپ چپ به کامرا ن نگاه کرد....اخ که اخماشم قشنگ بود..کامران هم باخنده  سوت میکشیدو...کبابارو ور میداد

...بلاخره کباب ها اماده شد...وسرسفره بودیم.......همه کم کم غزاشونو میخوردن...وحرف میزدن....

_وای نه عالیه...کامران ...جون..خیلی خوب درست کردی..کاملا پخته و سخت ترازاون اینکه نریخته....معلومه حرفه ای هستیاااا

کامران:خوش حالم  خوشت اومده...//حرفه ای رو درست گفتی چون بیشتروقتاغذامون همینه

شکوه:اره حق باشادیه خیلی خوب پخته شده دستتون درد نکنه

کامران:خواهش میکنم نوش جونتون!

_یکمی ازسالادو کشیدم..تابه قول هومن دستپختشو بخورم....

هومن:راستی ..براعید برنامه ای دارین؟؟؟؟

شکوه:نه چجور برنامه ای؟؟؟

هومن:مسافرت..سفر....چون دیگه..1ماه دیگه  تور کنسرتاشروع میشه ...

_وای راست میگیاااا...پس حسابی سرتون شلوغ میشه

هومن:براهرکی شلوغ شه براشماکه نه...شمام بامامیاین دیگه

_مااااا؟؟؟؟براچی ..خوبببب؟؟میدونی چند روزه؟؟به جزاینکه دست و بالتونو بگیریم چیزی نداره

کامران:نه این چه حرفیه اتفاقا خوش حالم میشیم.....یه مسافرت13 روزه

_نمیدونم..اما...باید به خاله هم بگم..تابدونه..

هومن:حتماااا..بهش بگو..راضیش کن...چون حتما میای

کامران:خوبببب همه چی خوب پیش میره؟؟دانشگاه چه خبر؟؟

_دانشگاه خوبه.....اتفاقا...الان یادم اومد..یه اردو 2روزه داریم که مارو میبرن...یه طبیعتی.....بعد ..اون جا قراره..طراحی کنیم....ونمرش خیلی تاثیر داره

هومن:کی؟؟؟

_هفته بعد5شنبه....تا2روز نیستیم..نمیدونم قراره کجاببرن

هومن:خوب میپرسیدی ببینی کجامیبرن؟؟؟

_اخه زیاد مهم نبود ..هرجابلاخره میرم طرحمو میکشم میام دیگه....اماسختیش این جست که کمم نیست2روزه////بعدازاینکه حرفمو زدم لقمشو تو دهنش گزاشتو گفت:حتمابپرس بگوبهم

_....احساس کردم یکم ناراحت شد...خواستم ازاین حال وهوا درش بیارم گفتم:وای هومن دستپختت حرف نداره.......خیلی خوشمزست حالا اون که به کنار.... خیار درسته توشه ادم کیف میکنه////اینو گفتم..اول ازهمه خود هومن زد زیر خنده..بعدم که کامران......ازبس خندیدن..سرخ شده بودن....اخی کامران وقتی میخندید حسابی سرخ می شد...و به پاش میزد

....ولی روی هم رفته این سالاد خوشمزه ترین سالادی بود که تو عمرم خورده بودم چی ازاین بهتر که تموم زندگی ادم..به خاطرش ...یه همچین چیزیو درست کنه وقتی...بهش فک میکردم اشتهام بیشترمیشد..بااینکه خیار درسته توش بود

..کامران از خندش کم کردوباخنده نگامون کردو گفت:باورت میشه اولین باره...این قدر راحت سالاد درست کرده؟؟همیشه باید یه چندباری میگفتم تایادش نره

شکوه:اخ..داداشه خودمه دیگه......دستت دردنکنه..داداشه گلم_____باصورته خندون...که معلوم بود به زور خودشو نگه داشته ..گفت:نوش جونتتتتتت شکوه جان

......غذارو خوردیم تو جمع کردن ظرفا کمک کردیم..وکمی..نشستیم...داشتن تی وی تماشامیکردن..همه حواسشون..به فیلم بود.....ومثه همیشه چراغارو خاموش کرده بودیم..نزدیک هومن نشسته بودمو..دستشو بامهربونی دور گردنم انداخته بود...به فیلم تماشا میکردیم...هرازچند گاهی...به ساعت دستم نگاه میکردم..که نکنه دیر باشه.و یه وقت مزاحم کامران باشیم..شاید بخوادبخوابه...دیگه وقت رفتن بود......باید میرفتیم...که احساس سنگینی نگاشو حس کردم...سرمو برگردوندم...گفت:چیزی شده؟چیزی میخوای؟

_اممم...نه هومن..واقعیتش ..نمیخوام زیاد مزاحم کامران باشیم..شاید خسته باشه...دلم میخواد بیشتربمونیم اما..خوب..

هومن:هیسسسسس شبو بمونین..یعنی میمونین دیگه...تازه کامرا ن خسته باشه به نظرت این جوری همه ی حواسش به فیلم بود؟؟

_نمیدونم شاید راست میگفت..دوباره مشغول دیدن فیلم شدم.....فیلم ترسناکی بود.ازشاهکارای انتخاب هومن.بود...همش حرف ازرو ح وشبه..اما برام جزاب بود..خوشم می اومد..قسمتایی که..روح...از دیوار خونه عبور میکردو...دختره بیچاره رو درجاخفه میکرد..بادیدنش...ترسی برم میداشت..به دورو برم نگاه میکردم.ودست هومنو بیشترتو دستم فشارمیدادم..صحنه های ترسناک کم نداشت....تو اون حال تاریک...دیدن فیلم ترسناک..واییییی......واقعا ترسناک بود...سرمو برگردوندم متوجه خنده ی هومن شدم که ریز ریز میخندید....فهمیدم که..به من میخندید...به اینکه باترس..به اطرافم نگام میکردم.وبیشتر دستشو تو دستم میگرفتم

....بهش نگاه کردمو اروم گفتم:هه هه کجاش خنده داره؟/؟؟؟؟؟_باگفتنم ..خندشو به زور نگه داشت.....صورتمو به طرف دیگه ای کردم...تازه چشمم.. افتاددددد به کامران.....کامران نزدیکمون بود....فقط..شاید 2تامبل ازمون فاصله داشت وهممون روبه روی تلوزیون نشسته بودیم..شکوهم خیلی نزدیک به تی وی...و یکم دور تراز کامران

کامران باتموم وجودش به صورت شکوه زل زده بود.....داشتم به نگاش نگاه میکردم..میخواستم چیزی ازنگاش بفهمم..این نگاه چی بود...نگاه معمولی که نمیتونه باشه....همین طوری بهش زل زده بود.....تااینکه..یه لبخند خیلی کوچیک زد و بلافاصله به .تلوزیون چشم دوخت...ناخداگاه سرمو به سمت هومن چرخوندم.که بفهمم اونم منظره ایکه من دیدمو دید یانه...هومنم به من نگاه کرد..فهمیدم که اونم دیده...سرمو چرخوندم نمیخواستم هومنو تو یه همچین موقعیتی بزارم.....

فیلم تموم شد..وقت خواب بود.....برااینکه هومن  ناراحت نشه موندن رو قبول کرده بودم......کامرا ن تلوزینو خاموش کردو گفت:خوب اینم از فیلمممممم...کی میره بخوابه؟؟؟؟؟

خواستم به کامران نشون بدم که به اصرار هومن موندنی شدیم واگرنه...مزاحم کامران نمی شدیم..گفتم:نمیخواستیم مزاحمتون بشیم..بهترنیست که بریم...؟؟که بااین حرفم..کامران...یه جوری نگاه کرد.که یعنی دیگه این حرفو تکرار نکنم..

بلند شدییم..تابریم..تو اتاق که.بخوابیم.........کامران رفت تاظرفایه روی میزو..به اشپزخونه ببره...که هومن دم گوشم..گفت:شادی میای تو اتاقم یا..شکوه ناراحت میشه..

_نمیدونستم چیکارکنم...گفتم خیلی دوست دارم اما ....///نزاشت ادامه بدم گفت اشکال نداره..منم بودم همین کارو میکردم عزیزم.

بالا به سمت اتاقا رفتیمو...اتاقه خالیو..برامون باز کردو گفت..چیزی احتیاج داشتین بگین..حتما...

کامران واقعا خسته شده بود...اما بااین حال..توصیه هاشو میکرد....رفتیم داخل اتاقو..نشستم روی تخت..تانشستم...شکوه گفت:تو چرااومدی؟؟؟؟

_پس چیکارکنم؟وامعلومه چی میگی؟؟

شکوه:من میدونم چی میگم ..چرانرفتی پیش هومن؟؟

_اهان  بی خیال تورو تنها بزارم برم؟؟؟

شکوه:وای خوب برو..من تنها نیستم..میخوام  خلوت کنم..بدجورررر...حال میده تو هم پاشو برو....فردا تعریف میکنی میخندیممممم

_واقعا که...یه بار دیگه به هومن بخندیدن من میدونمو تو وساینااا

شکوه:خیلی خوب بروووووو تو..بدو افرین

_امااا..اخه./////////////درو بازکردو اروم فرستادم بیرون ودرو بست...حرصم گرفته بوداز طرفی ..دوست داشتم پیش هومن باشم ازطرفی نمیخواستم تنهاش بزارم..وباهم باشیم..چاره ای نداشتم.....خیلی باخودم کلنجاررفتم...که برم دره اتاقه هومنو به صدادربیارم اما نشد.....پشت دروایساده بودم..تامیخواستم درو به صدا دربیارم...یه حسی مانعم می شد....اما بلاخره..اروم درو به صدادر اوردم..که بلافاصله در باز شد..فک کنم..هومنم میخواست بیاد بیرون...بادیدنم...خشکش زد...خندیدم.گفتم میتونم بیام تو؟؟رفت کنار...وداخل اتاق شدم..درو بست و به در تکیه داد..گفت:چی شد ؟؟؟؟؟

_هیچ چی از اتاق بیرونم کرد

جدی؟؟باورم نمیشه افرین به شکوه..خوابم نبرد میخواستم برم..پایین که صدای در اومد فک کردم کامرانه

_نه دیگه منم.....////به چشاش نگاه کردم....نمیدونم چی فکری تو سرش بود اما شیطونی تو ش موج میزد

...به صورتش نگاه کردم..اونم همین طور..این قدر نگاه کریم..که اخرش ازکار خودمون خندمون گرفت..

هومن:خوابت نمیاد؟؟؟؟_چرا میاد اما نه اون قدررر بیشتر دلم میخواد فک کنم تااینکه بخوابممم

هومن:چه جالب پس بلند فک کن..منم گوش بدم!!!!!///واقعا خسته بودم اگه میزاشتن همون لحظه میخوابیدم.....اونم کنارکسی که تاچند وقت پیش ارزوت بودن کنارش بود///..هومن اومد کنارم نشست.....گفتم:خیلی روزای خوبیه کاش هیچ وقت تموم نشه

هومن:اره خیلی کاش بهترم بشه_

_بااین حرف حلقشو تو دستشش..چرخوندو بهش نگاه کرد.....به صورتش نگاه کردم...متوجه من شد..شاید ازچشام خستگیو خوند...براهمین سرمو رو شونش گزاشت...یه لحظه انگارارامش تموموجودمو گرفت...دست خودم نبود چشامو بستم...نفسام داشت سنگین ترمیشد که هومن گفت:خیلی خوابت میاد بلند شو بخوابیم..

_گفتم:باشه توبرو من الان میام ..من رو زمین راحتم!......بلند شدمو ازپنجره به بیرون زل زدم...

هومن:خوب تو رو تخت بخواب من رو زمین؟

_نه هومن ..براچی؟نمیزارم تو بخواب.

هومن:یه چیزی میگیا؟من که خوابم نمیبره..تواون جوری به بیرون زل زدی من بخوابم؟

_تو بخواب منم قول میدم بخوابم...//فقط شیطون بافاصله بخواب..یه کار نکن..تااومدم رو تخت بیوفتم زمین

هومن:تو بیابخواب..من خیالم راحت باشه...تخت بامن

اولین بار بود بیرون ازخونه...بودم...اونم قرار بود شبم  کنار هومن باشم...نمیدونستم خوش حال بودم یاناراحت اما..هرچی بود می ارزید/به هومن نگاه کردم ..تو تخت خوابیده بودو به سقف خیره بود......اخی..این همون  صورتی بود که ارزوم دیدنش بود..اما من چراهنوزم به بودنش کنارم ااطمینان ندارم انگار احساس میکنم یه روزی تموم میشه//پرده رو انداختمو..به طرف تخت رفتم.....فک کنم کم مونده بود ازتخت بیوفته پایین..این قدر که جاگزاشته بود...کناره های تخت دراز کشیدم......گفتم:هومنی یکم بیااین ور تر گفتم جانگه دار نگفتم که برو اون ور دنیا؟؟؟///باگفتن حرفم یکم خودشو جابه جاکرد...احساس کردم یکم ازحرفم دل خور شده...صداش کردم:هومنیییییییییی؟؟؟شاهزاده جعفریییی؟؟؟؟؟///وای هیچ چی نمیگفت به سقف نگاه میکرد...هیچ چی نگفتم...به صورتش نگاه میکردم...کاش زمان می ایستاد تافقط نگاش میکردم.!!!.این هومن شیطونکم تکون نمیخورد../اما الان دقیقا همین جوری بود تکون نمی خورد..منم...از فرصت استفاده کردمو باتموم وجودم بهش زل زدم.. به عمق چشاش نگاه کردم این قدر که از کار خودم خندم میگرفت......یکم گزشت تااینکه..روشو کرد طرفم باخنده گفت:ببینم رو صورتم جک نوشته داری میخندی؟؟؟؟

_تو خجالت نمیکشی به کارایه من دقت میکنی؟اصلا کی به تو نگاه کرد؟من داشتم به دیوار نگاه میکردم

هومن:جدی؟پس حتما به اینکه رو دیوار هیچ چی نبود میخندیدی؟؟نه؟

شایدددددددددد..///خندیدو  اغوششو برام بازکرد...خواستم سربه سرش بزارمو...کاری نکنم..اما واقعا خسته بودم و دوست نداشتم سربه سرش ببزارم..براهمین..به اغوشش پناه بردم..همین که دستشو گرفتم سرمو رو بازوش گزاشتمو چشامو بستم

شکوه           

..خوابم نمی برد...اما خیلی خوش حاللللللل بودم هم ازاخلاق کامران..اینکه درست همونی بود که تو تصوراتم فک میکردم و مهربو خوش اخلاق...وهم به خاطر اینکه...شادی الان پیش هومن بود......میدونستم همه خوابن..اما تو اتاق نمیتوستم دووم بیارم درو باز کردمو.اروم اومدم بیرون.....به اتاق کامران نگاه کردم درش نیمه باز بود..اما چفتم بود..نور چراغ خوابش از لای در روزمین افتاده بود دیده میشد

رفتم پایین....روی کاناپه نشستمو .پاهامو بغل کردم..وازپایی به اتاق کامران چشم دوختم.....باخودم خوندم

 کامرانم شکایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد.. آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد... آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود... به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد... آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت ...که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد.. آخر نمی دانی و می دانم که  نمی دانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر ... فریاد

چه قشنگگ !!!!!!!!!!!!!خیلی عالی بود

_هنوز سرمو بلند نکرده بودم اولش فک کردم شاید یکی از توهم هام باشه..همون جوری که دستمو دور زانو هام حلقه کرده بودم برگشتم عقب...خشکم زد ......کامران بود..........

.

.

.

بالبخند نگام میکرد...منم توان حرف زدند نداشتم یعنی شنیده بود اسمشو ؟

کامران:میتونم بشینم؟؟

_ا.....ره اره حتما بفرمایین...

کامران:ممنون..

-جرات نگاه کردن به چشاشو نداشتم...اروم گفتم بیدارتون کردم؟؟؟

کامران:نه نه..من خوابم نمی برد..رفته بودم حیاط تایکم هوا بخورم همین...اروم از پله ها اومدم...بالا شاید متوجه نشدین...اما صداتون مثه لالایی تو شب بود..پرارامش

_وای خدایامثه اینکه نشنیده بود خیلی خوش حال بودم....که دوباره گفت

کامران:نمیخوام فضولی کنم اما خیلی دوسش داری؟

_وای ازاین بد ترنمی شد....نفهمیدم چجوری جواب بدم حل شدمو گفتم:من؟؟من کیو دوست دارم؟؟

کامران:همونی که نفهمیده صدات چه بغض سنگینی داره؟

_اینو بالبخندی تحولیم داد...کاملا شوکه بودم...اما بدترین چیز ممکن بود..نمیخواستم ..اشتباه فک کنه گفتم:نه اشتباه شده..من فقط این شعرارو دوست دارم...بهم ارامش میدن مخصوصا حالاکه ازمادرو پدرم دور ترم..

کامران:واقعا ؟؟؟اما خیلی بااحساس وو انگار که..ازطرف خودت این شعرو میگفتی...امممممممممم...خوب..خوبه پس اشتباه کردم

_خوبه؟؟

کامران:منظورم یعنی  اشتباه کردم......ولی شعره خیلی قشنگی بود...

_اره منم خیلی دوسش دارم...

کامران:میتونم یه شعر دیگه درخواست کنم؟؟

_ازطرز گفتنش..خوشم اومد گفتم باکمال میل حتما///دوس داشتم شعری که براش میخونم...یه جورایی حرف دل باشه..یه چیز خوب به ذهنم رسیدووخوندم

فریاد من سکوت کردن است...ابراز عشق من قهر کردن است...

شادی من گریه کردن است...امّا وقتی تو را میبینم از شادی عشق مو با فریاد ابراز می کنم

کامران:واقعا قشنگن...خیلی خوبن..اما مواظب باش....جلوی کسه دیگه بخونیش..فک میکننن...مجنونی..اخه شعرات همش ...این جورین ومن عاشق این جور شعرام

_نه جلوی هرکسی نمیخونم//وکامران تو جواب حرفم فقط لبخندی تحویلم داد..

کامران:مزاحمت نمیشم  میرم بالا..//این جانخوابیا؟سرمامیخوری اون موقع....

_واون موقع.....

کامران:دیگه دیگههههههههه

واییییییییییی اینم ازاین قسمتتتتتتتتت..ایشاا..که پسندیده باشین

نوشته شده در جمعه 1390/07/08ساعت توسط شادی| |

Design By : nightSelect.com