X
تبلیغات
زندگی من - دستمو ول نکن هنوز،بدجوری من دوستت دارم!

زندگی من

من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست

غلط املایی هارو باچشای خوشگلتون نادیده بگیرین...وقت نشد کامل بخونمش..

فصل ۱۸ ارزوی نزدیک

همون صورت مظلوم،شادی بود،باخوش حالی بلندشدمو به سمتش دویدم،

من باش چیکارکرده بودم که اینجوری داغون بود..... ازخودم متنفر بودم.............بلندشدو منو دید.. اما راهشو ادا مه دادو رفت،

نباید اینجوری کنی عزیزم تو همه چیو نمیدونی،نکن بامن

به راهش ادامه میداد.. خودمو بش رسوندم،ازپشت دستشو گرفتم،وایسادو روشو به طرف دریا کرد،گفت:

بروبزار توغربت دلتنگیام بسوزم.

دلم براش یه ذره شده بود،خسته بودم، دستاشو تو دستم گرفتمو،بوسیدمشون،...سعی داشت دستاشو ازدستم بکشه بیرون،اما من صورتشو برمیگردوندمو برنمیگشت،دستاشو روصورتم گزاشتمو چشامو بستم،لبخندزدم،من این ارامشو میخوام، من میخوامت

چیکارکنم خدا  ؟..بزار نگات کنم..  بزار نگات کنم،نرو تو دیگه دلمو نشکن،التماست میکنم،

نگام کن،دستای سردشو گزاشتم رو قلبم،

_ببین؟داره براتو میزنه،میفهمی؟داره میگه بی تو هرگز،!!!بگو که همیشه کنارمی،دلم  میخواد خودت دستامو بگیری،هیچ وقتم ولشون نکنی

تپش قلبمو ببین؟کسی واسم شبیه تو نمیشه.....سخته واسم دوری ازچشات،سخته زندگی بدون نگاهات،خودتم خوب میدونی نمیتونم!کی مثه خودم برات میمیره؟؟؟؟؟................................چرا نمیفهمی؟      دیوووووونه خیلی دوستت دارمممممممم

برگشتو نگام کرد...چشاش بارونی بود،.. دلم برااین صورتو نگاه تنگ شده بود،اشکای رو صورتشو بوسیدم.........  بی اختیار بغلش کردم.......

برای اولین باراحساس کردم  ادماچقدرتو دنیاتنهان،وفقط تنها کسی که میتونه این تنهاییو ازبین ببره،تکه ی وجودشه......صورتشو که میدیدم لبخند نمیزد،اماصورتش خیس بود،محکم بغلش کردم،چقدر تو دنیاتنهاییم...

اروم کنارخودم روی شنانشوندمش....،..نگام نمیکرد،فکرش اینجانبود،موهاشو ازجلوی صورتش بردم کنار که مانع دیدنش میشد،

_شادی؟چرانگام نمیکنی؟میدونی تو این مدت چی کشیدم؟؟؟؟دلت میاد نگام نکنی؟؟؟؟؟؟؟

فکر میکنی من عاشقت نیستم؟یادوستت نداشتم که که این چندوقته کنارت نبودم؟نه مجبور بودم،حالم خوب نبود،تحمل وضعو نداشتم،خسته شده بودم،اما دیگه امروز تموم شد،حتی اگه اونابراهمیشه اینجابمونن،

برگرد نگام کن....نگام کن خانومم..باورنداری نه؟باورنداری  عشقی که تو بوجود اوردی چقدر برام عزیز بوده که الان اینجوری برای ندیدنت داغون شدم...

تو نگام کن تاهمه چیو برات بگم،ببین اسمونم زمین بیاد،تانگام نکنی هیچی نمیگیم،اون موقع تاخوده صبح میشینمو دستاتو میبوسم.....میخوای؟اره ازهمین الان شروع شد...

تا دستشوتو دستم گرفتم،دستشو ازدستم کشید بیرونو نگام کرد،

خندم گرفت،مثه همیشه موفق شدم،...سرشو گزاشتم رو شونمو..باموهاش بازی میکردم،

نمیدونستم ازچی بگم ازکجابگم...اما بلاخره گفتم

تو واقعا چجوری فکرکردی میتونم فراموشت کنم؟چجوری فکرکردی میتونم،باکس دیگه........

حتی نمیخوام یه لحظه بش فکرکنم،اخه عزیزم،مگه من بت قول نداده بودم،هیچ وقت تنهات نمیزارم،چرابااین عکس دلتو لرزوندی ..هان؟من درقبال این دل مسئولم؟...سودابه دیگه برامن تموم شد،دیگه نمیشناسمش،

دلت شکسته میدونم عزیزمممم اما قول میدم همه چی درست شد ...تموم شد دیگه..

ازاون نگاهاو حرفای بی ربطش حدس زده بودم یه فکری توسرش باشه،اما امروز دیگه. تموم شد شادی،دیگه دوری تموم شد،دیگه همه، همه چیو میفهمن،نیازی ام به اجازه ی تو ندارم،میفهمی؟تو چجوری جرات کردی حلقه رو ازدستت دربیاری؟هان؟میخواستی بیشترازاین منو ازنبودن کنارت محروم کنی...؟

مگه نگفتم این حلقه هیچ وقت ازدستت نباید بیاد بیرون...

 گوش میکردو چیزی نمیگفت...صورتشو برگردوندم، دستاشو که تودستم بود  گرفتمو نگاش کردم

مگه نگفته بودم  تنها کسی هستی که تو زندگی هومن اومدیو میمونی تااخر...نگفته بودم عزیزم؟؟؟؟

دوست داشتم چیزی بگه،اماسکوتش بدتراذیتم میکرد،

چراچیزی نمیگی؟منوبزن،دعوام کن،امااخم نکن،اینجوری برامن بااون چشا ی اسمونیت قیافه نگیر...یادته همیشه نگران این بودیم که نکنه یه وقت خوشیامون زود تموم شه،االان دسته توئه،

نزار.......

کلافه بودم،بش حق میدادم...همون جوری که اگه اون بامن اینکارو میکرد دلخور میشدم اما گناه من چیه که دوسش دارم؟

هیچ چی نمیگفت..همه جاسکوت بود جزصدای موجاصدایی نبود،سرشو که روشونم گزاشته بودم ..بدون حرکت فقط به دریا نگاه میکرد،وفقط بش خیره شده بودم،عاشق عصبانیتش بودم،.....

این یعنی چقدربراش مهم بودم،که اینقدر ناراحت بود،

ازرو شونش بوسیدمو گفتم

نمیخوای حرف بزنی دل هومنتو شاد کنی؟

دلم براصدات یه ذره شده شادی/

کنار ساحل هواسرد بود،کتمو دراوردمو انداختم رو شونه هاش،منتظربودم تاچیزی بگه،حقم بود،این مجازات حقم بود،

هرچی سکوت کنه حقمه،سرمو تکون دادمو به اسمون خیره شدم

_ق..... قو..ل مید...ی دیگه....دیگه تنها نزاری؟؟؟//؟

چنان باصدای بغضی اینو گفت،قلبم درد گرفت،چشامو بستمو بازم ازخودم بدم اومد،صورتشو برگردوندم طرف خودم،چشم تو چشم هم بودیم، ازخوش حالی نمیدونستم چیکارکنم،

به عمق چشاش نگاش کردمو گفتم

"قول میدم گلم،قول میدم زندگی من.

به چشاش زل زدم...باتموم وجودم بغلش کردم،

چقدر دوسش دارم،بعدازچند لحظه دستاشو که دور گردنم حلقه کرد حس کردم،محکم تربغلش کردم،

خدایاشکرت....سرمودم گوشش بردمو گفتم

خیلی دوست دارم،

..ازاغوش هم بیرون اومدیم،باخوش حالی نگاش میکردم نمیدونستم چی بگم..کابوس تموم شده بود اونم بایه جور مهربونیو شیرینیه خاصی نگام میکرد..خم شدو بادستاش موهامو برد عقب،

خندم گرفته بود،باصدای بلندمیخندیدم،میدونستم خوش حال میشه،ازدوست داشتنه زیادیه همدیگه خندمون میگرفت،

کشوندمش پیش خودمو  ..دستامو دورش حلقه کردم،دوست داشتم تاخود صبح همون جاباشمو تکون نخورم،

کامران

_دیگه دارم نگران میشم،نمیتونم وایسم،به نظرت کجامیتونن رفته باشن؟

شکوه:نمیدونم ،ولی خوب شاید رفته باشن لب ساحل،وقتی دلش میگرفت میرفت لب ساحل،شایدم رفتن،اون رستورانی که اولین باراونجاناهارخودن...

_باشه من میرم دنبالشون ببینم میتونم پیداشون کنم؟

شکوه:میشه  منم بیام،تاتوبیای نصفه جون شدم، شماره ی خونه رو انتقال دادم به گوشیم تااگه کسی زنگ زد،بدونم،

_باشه بریم..فقط زود باش

شکوه:بریم من امادم،

******************************************* 

 به طرف رستورانی رفتیم،

شکوه:کامران میشه بگی چی شده هومن اینجوری حالش بد بود،؟؟این شادی بود که ....

_به هر2تاشون حق میدم،اون عکسایی هم گرفتن وفرستادن،

راست بود الا یه چیز،که تو هیچ کدوم هومن نخندید،من میددیمش،که اون چه حالی داشت ،

اماامروز......

شکوه:امروز چی شده کامران  بگو؟

_ چی بگم چون مامان وبابا ازاین ارتباط خبرنداشتن،فک کردن بین سودابه وهومن علاقه هستو،...بابا جلوی همه سودابه رو برای هومن .........خواستگاری کرد،

***************************  

شکوه

انتظار هرچیو داشتم الااین،نه!!!!اصلاباورم نمیشد،حالا میفهمیدم چراهومن اونجوری بالتماس ازم خواهش کرد تاجای شادیو بگم

خدای من...باورم نمیشه..هنوزم تو شوکم!

امااخه چجوری  این موضو رو به شون میگه؟

کامران:نمیدونم،بدترین اتفاق ممکنه،جلوی فامیلایی که بعده این همه سال دیدیم،هرچی باشه این2تا بیگناهن،

دوست داشتم شادی میدید،چجوری وقتی این موضوع رو هومن فهمید،بغض کردو گفت :           چراازم میگیرینش!

_بمیرم براشون،اخه چرانمیزارن این 2تاراحت باشن،

کامران:کی اون عکسای لعنتیو اورد؟

_نمیدونم اما حدس میزنم کارامیره

کامران:اه امیرررررررررر امیر..امیرررررررررررر...،این 2تاهرچی سختی میکشن به خاطراین امیره، ایندفعه خودم باید یه کاری کنم،

_اره حتماااااااااا  مطمئن باش ایندفعه منم هستم تاحالا مراعاتشو میکردیم اما الان دیگه نه...

ماشینو کنارکشیدو نگه داشت باعجله پیاده شدو....به طرف رستوران ر فت که بالای صخره ها بود،

گوشی هیچ کدومشون جواب نمیداد،خداکنه شادی همه چیو بدونه،وهمه چی حل شه خدا!

پیاده شدمو  به بالای صخره ها نگاه میکردم،که با نور چراغونی کرده بودن،هیچ خبری نبود ازشون،بعدازچنددیقه.. دیدم که کامران تنهایی داره میاد سمت ماشین،

سوارشدمو.. اومدو نشست

کامران:نبود خداکنه لب ساحل باشن،

تقریبانزدیکای ساحل بودیم،ساعت نزدیک 3.5 صبح بود،هواتاریک تاریک بود،کس زیادی ام نبودن،جز2.3تاعاشق که تواین سرما نزدیک ساحل ....داشتن لاو میترکوندن،

ازوقتی کامران همه چیو بم گفت دیگه خیالم راحت شده بود،وتازه داشتم احساس بی خوابی میکردم،باهم ازماشین پیاده شدیم....چشام اطرافو میگشت، به طرف جلورفتیم،

......اگه بشه گفت....به اندازه ی یکی ازخیابونای متوسط تهران راه رفتیم،همه بودن الا اینا....تقریبا دورازهمه بودیم، خمیازه پشت خمیازه...دلم میخواست وسط ساحل بخوابم

کامران:اوناشن اونا نیستن؟

_باچه زوری چشامو تیزکردم تاببینمشون...../اره خودشونن..............اخیییی  ببین چجوری  سرشونورو شونه ی هم گزاشتن!خداروشکربه خیرگزشته انگار.

لبخند رضایت رو لبای کامران بود،برگشت طرفمو بالبخند گفت:

اخیشششششش بلاخره پیداشون کردیم،خوب حالاکی میره اونارو ازفضابیاره بیرون؟

_کلمات جدیدی ازکامران میشنیدیم..یه جوری که فک کنم قطر دید چشام بزرگ ترشد.........بهم خندید گفت

کامران:منظورم اینه الان  بریم جلو یانه...سلاح نیست..؟

شکوه:چی چیو سلاحه یانه...صبحه..اینانمیفهمن،بریم ببریمشون خونه ی ما ...من ازخستگی مردم،

کامران:باشه جوجو خانوم بریم

از طرز گفتنش خیلی خوشم اومد...هه هه جوجو خانوم،.........اما......اما وقتی دوباره یاد اسم پروانه میافتادم خندم محو میشد،کامران جلوتر بود داشت میرفت سمتشون... خیلی اروم قدماشو برمیداشت،هرچندثانیه برمیگشتو میخندید،

رسیدبشون...خدایااااااااااااااا  باورم نمیشد،به چشمام اعتماد نداشتم،همون جاپشتشون نشستو،دستشو دور گردن 2تاشون حلقه کردو...سرشونوبوسید،

ازاین همه مهربونیو پاکی داشتم دیوونه میشدم،شادیو درست مثه خواهرش دوست داشتوچقدر هومن براش مهم بود،

رفتم نزدیک تر..هومن برگشتو بامهربونی نگام کرد..اروم سلام کرد،بش سلام دادم..به شادی نگاه کردم چشاشو بسته بود گفتم:شادی خوابه؟

باخنده ی قشنگی نگام کردو دستشو به علامت سکوت جلوی صورتش گرفتو گفت:هیسسسسسس تازه خوابش برده

 نه من ،نه کامران دوست نداشتیم سکوتشونو خراب کنیم..به 2تاشون که مثه 2 تاگنجیشک کنارهم اروم گرفته بودن نگاه میکردیم.،...

که اروم  شادی پلکاشو بازوبسته کرد

هومن بایه جور مهربونیه خاصی نگاش میکرد که سرش رو شونش بود،.......شادی چشاشو بازکردو وقتی مارو دید،بلندشدو وایساد..هومنم بلندشد.....بغلش کردم،

بااینکه خسته بود امابازم چشاش برق خوشحالی میزد،دستشو نگاه کردم،حلقه دستش بود،خدامیدونست هومن دوباره باچه عشقی حلقه رو دستش کرده بود،هر2تاشون به مانگاه میکردن....گفتم

بریم بچه ها؟

دستشونو تو دست هم گرفتو رفتیم...........................................................................

ساعت 7 صبح شده بود امامن ازخوش حالیه زیاد نتونسته بودم بخوابم ازاینکه چراروز به روز عاشق ترمیشدم وبااینکه فهمیدم کامران کسه دیگه ای رو دوست داره اما بازم ازدوست داشتن کم نمیشد ...کاش بشه...کاش ..،

داشتم تموم اتفاقارو تودفتر مینوشتم،

...کامران رفته بود  استدیو...هومنو شادی خواب بودن،.....دفترو بستمو...ازاتاق اومدم بیرون...اروم ازپله هاپایین اومدو به طرف اشپزخونه رفتم،

دوست داشتم براشون یه صبحونه ی خوب اماده کنم،

چای سازو زدم به برق....و هرچی که برای یه صبحانه خوب لازم بود امادش کردم....  که کم کم صدای پاشونو شنیدم.......شادی  بدو اومد سمت اشپزخونه..معلومه حالش خیلی خوب بود،

اومدو محکم بغلم کرد،...

دم گوشش گفتم:خوش گذشت جیگررررررررررر؟

شادی:اره خیلی.....زلزله چی شده تو داری صبحونه اماده میکنی؟

_من که یه شادی بیشترندارم.. دارم؟

شادی:افرینننننن..نه نداری ...تازه وظیفته

بعدازچندلحظه هومن باخوش حالی اومد تو اشپزخونه.....صورتشو شسته بودوحوله دور گردنش بود.....جلوی موهاش خیس شده بودن....بانمک شده بود..رفتم جلو

_سلام برداداشه گله مننننننننننننن

هومن:سلام خواهر مهربون خودم.....به به چه بوهایی میاد..

شادی:شکمووووو  پنیر ومرباکه بو نداره؟

هومن:حالاهرچییییییییی........ولی من بوشو میفهمم...زحمت کشیدی خانوم خانومااااااااا

_خواهش میکنم وظیفست....ایشا...وقت بشه جبران کنی......

تااینو گفتم..یایه شیطنت خاصی نگام کردو گفت:حتماااا جبرا ن میشه مطئن باشششششش....

مشکوک میزد معنی نگاشو نفهمیدم...

***************************** 

اون روز تاخرش خیلی خوب بود..هومن یه لحظه ازکنارشادی جم نمیخورد............گیتارشادی دستش بودو هرازگاهی یه چیزایی میزدو میخوند.....منم تامیتونستم تنهاشون میزاشتم..بااینکه صدای خنده هاشون....تابالا هم میاومد............................

یه تست خیلی مهم داشتم دوست داشتم حواسمو جمع کنم....اما مثه همیشه زیبای مانمیزاشت..مهربون من نمیزاشت..دیشب وقتی طرز بغل کردنشو دیدم..وقتی دیدم چجوری ازپشت رو زمین زانو زدو  2تاشونو بامهربونی خاصی بغلشون کرد........افتخارکردم.....افتخار کردم که عاشق همچین مردی شدم....صداهای دلنواز گیتار خونه رو پرکرده بود...دوست داشتم..گوش میدادم.اما دوست داشتم تنهاشونم بزارم.....صدای هومن خیلی اورم می اومد...درو بازکردم....هومن درست روبه روی شادی رو مبل نشسته بودو دست به سیمای گیتار......اهنگ دلنوازی بود....شادی بش نگاه میکرد وهرچندلحظه یه بار بایه نگاه قشنگ قربن صدقش میرفت....چشم به هومن افتاد...چشاشو بسته بودو...میخوند...هم زمان با نتای اهنگ سرشو تکون میداد..هرچندثانیه یه بار به شادی زل میزدو براش میخوند..

داشت ازش دلجویی میکرد

********************************** 

به من نگاه کن،واسه  ی یه لحظه، نگات به 100 تا اسمون می ارزه،من ازخدامه،بکشم نازتو،تابشنوم یک لحظه اوازتو،

من ازخدامه،من ازخدامه،

من ازخدامه،بمونی کنارم،من که به جزتو کسیو ندارم ،

لبخند معصومت،دنیای ارومت،خورشید توچشمات،قدرشو میدونم!

موها ی خرمایی ،دستای مردادیت،شهریور لبهات،

قدرشو میدونم،

خورشیدم،خانومم، من باتو ارومم،رویامی،دنیامی،دستاتو می بوسم،

زیبایی،مهجوبی!مغروری،جزابی!

چشماتو میبندی،بالبخند،میخوابی!

تاوقتی اینجایی،این خونه،پابرجاست،ماباهم خوشبختیم،دنیای ما زیباست،

خورشیدم،خانومم،من باتو ارومم،دنیامی،رویامی،دستاتو می بوسم،

خورشیدم،خانومم،من باتوارومم،دنیامی ،رویامی،دستاتو می بوسم،

چقدرقشنگ خوند،عسیسممممم...رفتم داخل اتاقو دروبستم،

شادی

دوست داشتم اون لحظه جونمم،براش بدم،چقدر اون لحظه دوست داشتنی تر شده بود،دلم میخواست وقتی میگفت خانوممم و بهم بامهربونی نگاه میکرد،برم جلوش زانو بزنمو بگم،جونم ؟تو جون ازم بخواه؟

اون قدر قشنگ خوندو نگام میکرد،که نمیتونستم تو صیفش کنم،دوست داشتم احساسمو بش نشون بدم،دستمو به سمتش گرفتمو....بالبخند گزاشتم رو قلبمو چشامو بستم،

..خندید.دستاشو گزاشت جلوی لباشو بوسیدو بادستش گرفت سمتم.

شکوه

بعدازخوردن ناهار ۱ساعتی میشد داخل اتاق بودموهنوز صدای بینظیر هومن تو گوشم بود،قربون خواهرم برم که اینقدر دوسش داشت،داشتم اهنگو زمزمه میکردم،

خورشیدم،خانومم ،من فقط باتو ارومم،دنیامی،رویامی،دستاتو می بوسم......................... صدایه جیغ  اومد... باسرعت ازپله ها اومدم پایین......پایین نبودن......رفتم طرف حیاط.....

دروبازکردم... چشم خورد بشون داشتن باخنده نگام میکردن...  شده بودن موش اب کشیده....موهای هومن خیس خیس بود.... لباسای شادییییییییی..ازشون اب میچکید......

_شمابچه شدیننننننننن؟برامن تام و جری شدن.......نگاه کن نکاه کن اگه سرماخوردین من یکی پرستارتون نمیشماااااااااا.......

....من میگفتم هومن میخندید..  که شادی باپازد روی پاش...که سکوت کرد امابازم اگه ولشون میکردی میخندیدن.....

_بیاین برین تو الان  سرمامیخورین........

....2تاشونم رفتن تو خونه..... شادی رفت بالا تالباساشو عوض کنه.. هومنو بردم تواتاق خودم تاسشواره بدم موهاشو که انگار تازه ازحموم بیرون اومده بود خشک کنه.....

منو شادی پایین بودیمو.فنجون قهوه به دست،باهم حرف میزدیم،.....هنوز خبری ازهومن نبود،که یهو دیدم،یکی ازروی نرده های کنار پله ها سرخورد اومد پایین، ازدست این هومن

_هوی اقا هومن مگه شهربازیه،

هومن:هوی چیه؟خان داداش؟؟؟!تازه  این جوری بیشترحال میده ،تااینکه بخوام 15 پله رو بیام پایین

شادی:تو شمردی پله هارو هومن؟

هومن:پس چی فکر کردی؟تموم امار این خونه دست منه،مثه اینکه منو نشناختی نه

شادی:اوه نه یادم بود خب شناختمت،

هومن:دختر خوب تو هنوزحاضر نشدی؟

شادی:حاضر؟؟براچی؟مگه قراره کجاریم؟

هومن:تو حاظر شو بت میگم خانوم خانوما،یکی ازبهترین لباساتو بپوش،

_سرازکارای هومن درنمی اوردمو شادیو بلندکردو بردش تانزدیک اتاقشو برگشت،نشست...سبیو گرفت دستشو یه گاز زد به سیبو بهم نگاه کرد.......

هومن:

_کوفت...چیه خوب؟؟؟؟؟

هومن:خجالت نمیکشی به  داداشت میگی کوفت؟یادمه اخرین باروقتی کتی  این حرفو بم گفت....تا ۴ روز شستن ماشین من به عهده ی اون بود،

_ای بی انصاف،بیچاره کتی،یادم باشه بش یاد بدم....چیکارکنه،حالا وایسا ببین،

هومن:توچیکاربه کار اون بچه داری،بزار زندگیمونو بکنیم،فکر منم باش

_خیلی پرروویی ها...

هومن:   حالا بی شوخی.....شکوه...تو هم اماده باش....بعده تقریبا2 ساعت دیگه میایم دنیالت میریم بیرون.

داشتم باهومن حرف میزدم که صدای اف اومد...تاخواستم بلندشم..هومن گفت:

_کامرانه،منتظره ماست....

شادی:خوب من امادم اما بگو کجامیریم...؟

_شادی یه  تنیک مشکی رنگ.....استرج پوشیده بودو موهاشو بالای سرش جمع کرده بود...اون موهای کوچیک ترش... مثه تل کنارصورتش افتاده بودن،

هومن نگاهی تحسین امیز بش کردو گفت

هومن:عزیزم داریم میریم پیش مامان وبابا

ازتعجب شاخ دراورده بودم..یعنی میخواست چی بگه؟

شادی ازدلهوره ای که داشت دستشو ازنرده ها ی پله گرفت...هومن جلو رفتو دستشو تو دستش گرفت

هومن:نترس عزیزم منو کامران به همه چیش فکرکردیم

باهم خدافظی کردیمو تادم درباشون رفتم هومن برگشت عقب

هومن:شکوه دیرنکنیا اماده باشی..امشب حسابی خوش میگذره..

کامران تو ماشین بود...باتکون دادن سربش..سلام دادم..اون جوابمو داد،سوار ماشین شدنو..رفتن..

کله خونه رو داشتم متر میکردم.. ودل هوره مثه خوره افتاده بود جونم دستام سرده سرد بود....برای اینکه یکم ازاین فضا دور باشم گوشیو برداشتم به مامان زنگ زدم...

هومن

کامران:اصلا نترسین..جای ترسی نیست شاادی،داریم میرین تاحرفاتو بزنین،اینکه جرم نیست،فقط بایدبشون نشون بدین که چقدر همدیگرو دوست دارین...

کامران خوب میدوست تاچی بگه...اروممون کن...دستشو تو دستم.محکم ترگرفتم.....سرومو بردم سمت گوشش...

_ازچی میترسی عزیزم؟

باشک و تردید نگام میکرد....اروم سرشو اورد سمت گوشمو بالبهایی لرزون گفت:

شادی:اگ..اگه..ازم خوششون نیاد؟اگه...فامیلاتون ازم بدشون بیاد....به خاطراینکه با..سو  دا...به....

_هیسسسسسسسس؟؟؟؟؟چی میگی عزیزم....تو هنوز مامان منو نشناختی...مهربون ترین مادر دنیاست ،اگه بدونه میدونم خیلی ناراحت میشه که چرازود ترنگفتم،

فامیلامونم هیچ وقت همچین فکری نمیکنن،تقصیر تو چیه نازم؟

سرشو گزاشتم رو شونم،خودمم یه دلشوره ی معمولی داشتم..کامران ازاینه بم نگاه کرد...فکرکرد اتفاقی افتاده،بالبخند بش فهموندم که چیزی نیست.

رسیدیم جلوی در بودم،....سعی میکردم...دلهوره رو ازشادی دور کنم...رفتم سمت درو کلید انداختمو رفتم تو.....تاحیاط صداشون می اومد..خداروشکرهمه چی خوب بود....به درورودی رسیدم،

خیلی سخت بود ..،نفس عمیقی کشیدمو کلیدو تو درچرخوندم....رفتم داخل.....همه سرشون چرخید سمت من..باشون سلام دادموو...رفتم..پیش بابا..بغلش کردم... اروم گفت:کجابودی  شازده پسر ..نمیگی بابات دلش برات تنگ میشه...

_چرابابا ..معذرت میخوام..منم دلم براتون تنگ شده بود اما یکم حالم خوب نبود،مامان کجاست؟

گیتی که نزدیک مابود شنیدو گفت:اقا دوماد  مامان بالا تو اتاق کتی ان باخاله فرخنده و مامان من...

گیتی دختر خوبی بود.باسودابه فرق داشت،ازکلمه دوماد گفتنش خوشم نیومد...برای اینکه ناراحت نشه خندیدمو ازش تشکرکردم.

رفتم بالا و مامانو صداش زدم...تو اتاقم..

بعد ازچندلحظه ..صدای دراومد...درو بازکردم..مثه همیشه بامهربونی..بغلم کرد،بغش کردم..

_قربون مهربون ترین ماما  دنیا برم من....خوبی؟

مامان:فدای پسر گلم بشم کجا بودی مامان؟.. امروز نبودی همه سراغتو میگرفتن؟

_مامان..دقیقا به این خاطرنبودیم....باید یه چیزیو بتون بگم که نمیدونین

مامان:نگران شدم هومن بگو عزیزم چی شده؟

_مامان  قول میدی ازدستم ناراحت نباشی؟

مامان:هومن  بگو عزیزم..بگو دارم نصفه جون میشم...

روبه روش وایساده بودم..حرفای کامرانو تو ذهنم مرورمیکردم...یه لحظه وقتی اون شب یادم افتاد که شادی چه حالی داشت..به خاطر چه چیزی....الان دیگه وقتش بود باید میگفتم....انگار دیگه ترسم ازبین رفتُوقتی یاداونش بو گریه هاش افتادم

_مامان یادته اون روز بابا جلوی همه چی گفت؟

مامان:خوب؟خوب اره؟...میخواستم بات حرف بزنم..بگم که بابات دوست داشت..تااین صمیمیت فامیل بیشترشه...وفکرمیکرد که تو بش علاقه داری...

_نمیدونم چه کاراشتباهی کرده بودم..یاسودابه چی گفته بود که همچین چیزی راجبم فکرکرده بودن...برام سخت بود..به صورت مامان نگاه کنمو بگم....ادامه دادم..

_مامان...راستش...راستش من...یه نفر دیگه رو دوست دارم.....

یکی دیگه تو زندگیه منه،یکی که چندماهی هست که باهمیم،میدونم کاراشتباهی کردم زود ترنگفتم،

اما اول دوست داشتم مطمئن شم بد بهتون بگم،کامران درجریانه،

نمیدونم  چی بگم..یاازکجابگم..فقط....................... فقط  میدونم که  عاشقشم...

اون روز....(بغض گلومو اذیت میکرد اما گفتم)اون روز وقتی بابا اون حرفو زد.. دوست داشتم.. دیگه نبودم

مامان:کافیه هومن....

جرات نگاه کردن تو چشاشو نداشتم...بین این همه فامیل..بدمیشد.....اماباید تااخرش میرفتم

بهش نگاه کردم.....چشاش پربود

بادستش سرمو نزدیک خودش کردو ازرو سرم بوسید،...

مامان:دیگه هیچ وقت این حرفو زن،خدانکنه اتفاقی برات بیوفته،تقصیرمابود،فکرنمیکردیم کسی تو زندگیت باشه،دیگه خودتو اذیت نکنیا؟تامن هستم،همین امروز همین الان بهشون میگیم که نمیدونستیمو کس دیگه ای تو زندگیت هست،

انگار یه باربزرگ و سنگینیو ازرو دوشم برداشته باشن..راحت شدمم،..تاخواستم دستشو ببوسم  ...دستشو کشید...موهامونوازش کرد،

_مرسی مامان ..مرسییییییییییییییی..خیلی دوستت دارم.......

مامان:ماروببخش،پسرم هومن،اگه میدونستیم هیچ وقت این اتفاقا نمی افتاد.....

_روتخت نشسته وبه دستام تکیه داده بودمو باخنده نگاش میکردم...

مامان:خوبه حالا لوس نشو .........من که یه هومن بیشترندرام..دارم؟

_عاشق همین حرفش بودم....خندیم از ته دلم خندیدم،

مامان:میای پایین...همین امروز بفهمن خیلی بهتره،نباید بزرگ ترشه...کامران  کجاست؟

_چشم الان میام..کامران..تو ماشینه داره میاد بالا،

گوشیو برداشتمو شماره ی کامرانو گرفتم...

_الو کامران... منتظرتم

کامران هم اومده بود...حالا همگی جمع بودن....همه ساکت بودن....تااینکه مامان  شروع کرد...وگفت....

.................

............

......

میدونستم خیلیاناراحت میشن..مخصوصا خاله..اما برعکس اونی که انتظار داشتم.....گفت:به..به  پس هومن عروسشو انتخاب کرده..خاله پس چرازود ترنگفتی تاماخودمونو براعروسی اماده کنیم؟

یه جورایی همشون سعی کردن اون حرفه قبلیو نادیده بگیرن.....خیال منو کامران راحت شده بود....بابا..لبخندرضایت زد..فهمیدم که دیگه مشکلی نیست..جزیه مشکل.....متوجه نگاهای تنفرانه ی سودابه بودم..که اگه میزاشتن جلوی همه منو خفه میکرد...،هیچ وقت دوست نداشتم این اتفاق بیوفته اما تقصیر خودت بود...

خاله فرخنده:فریده جان تو هم رو نمیکردی....نمیخوای بگی کیه...؟

بیچاره مامان نمیدونست چی بگه...

مامان:والله... فرخنده جان من خودمم نمیدونستم..واگرنه زود ترمیگفتیمو این اشتباه پیش نمی اومد،

خاله فریبا:هومن جان کیه؟خوب میشناسیش؟

کامران: مثه اینکه خیلی مشتاقین ببینینش  نه؟

..مامان:معلومه خیلی زیاد..میخوام ببینم ..عروسم کیه...

بابا:باورم نمیشه هومن کوچولویه بابا که تاچندسال پیش دوست داشت کشتی کج کاربشه...الان...بزرگ..شده..ومیخواد خونواده تشکیل بده...

_ازخجالت سرخ شده بودم که کامران به کمکم رسید..

کامران:خوب پس چشاتونو ببندین..اگه میخواین عروس خونه رو ببینین...

مامان برگشت سمت من..

مامان:اره هومن؟؟؟؟؟چرازودترنمیگی...

کامران بهم فهموند که برم سمت..در..درو بازکردم.....مثه یه فرشته ها  شده بود...پشت در..منتظربود...رنگش پریده بود...دستمو به سمتش گرفتم..دستمو..گرفت..دستاش یخ یخ بود...منتظرش بودم..تاقدم برداره......برای اولین بار...به خونه ی مامان ایناپا گزاشت...دستشو تو دستم گرفتمو..جلو رفتم..همه بلندشده بودن.....کتی ازخوش حالی داشت میخندید.....خداروشکر خاله فریباوفرخنده لبخند میزدن..وناراحت نبودن...سامان  عمو شهرام و....چشای مامان برق..میزد......بابا هم بامهربونی نگامون میکرد..

شادی...خیلی اروم سلام دادووهیچ چی نگفت....

مامان..اومد سمتمون.....

مامان:سلام عزیز دلم...بیایبشین خوشگلم..بیا..

دستشو گرفتو برد نشوند پیش خودش....سامان..ازخودمون بود..بهم نگاه کردو چشمکی زد...خداروشکرتاحالااوضاع خوب بود...بلاخره تموم شد..همه،همه چیزو فهمیدن

ازطرز نگاه کردن سودابه به شادی خوشم نمیاومد...بازچه نقشه ای تو سرش داشت خدامیدونست،

خاله:ماشا..هومن انتخابت حرف نداره..تیکه ی ماهه......میتونم اسمتو بپرسم خوشگلم؟

..منو کامران...پیش هم نشسته بودیم..به سوالایی که ازشادی  میپرسیدن گوش میدادیم

شادی:لطف دارین...اسمم شادیه،

مامان:عزیزممممم...توکجابودی این همه وقت دنبالت بودیم/؟ به انتخاب هومن احسنت میگم..مگه نه حجت؟

بابا:معلومه...عزیزم ماخیلی خوش حال شدیم که هومن خوب کسیو براخودش انتخاب کرده...ازهمین دیداراول میشه فهمید چه جواهریو هومن داره...

_مامان...یکمم ازمن تعریف کنین..من این وسط هویجم؟

عموشهرام:شماهم اقادومادی دیگه...هومن پسرخودمه مگه نه هومن؟

_باعث افتخاره

بعد ازچندثانیه مامان دست شادیو گرفتو بردش تو اتاق خودشون..که پایین بود...همه گرم صحبت بودن

کامران:خوب  اقا هومن خیالت راحت شد دیگه؟دیدی گفتم همه چی درست میشه/

_کامران هنوزم باورم نمیشه...ازت ممنونم.

منتظر بودیم تاشادی بیاد...بریم.....بلاخره بعد ازچند دقیقه ها..درحالیکه دست شادی تو دستای مامان بود وهردوشون میخندیدن..اومدن بیرون......نگاش کردم..باسرازش پرسیدم..چی شده؟خندیدو هیچ چی نگفت.....

خوب دیگه مامان..بابا مادیگه بریم..یه کاری بیرون داریم...شب دیروقت میایم...

بابا:باشه برین..خداپشتوپناهتون مواظب خودتون باشین،

مامان:برین خوش باشین...ایشا..ازاین بعد دیگه بیشترشادی جون پیشمونه..مگه نه؟

...ازخونه بیرون اومدیمو..سوارماشین شدیم.

کامران:خوب اینم ازاین.... هومن..شادی خوبین شما؟؟؟؟؟

_کامران ازاینجابریم..  یه جای خلوتُ دوست دارم انرزیمو خالی کنم..

خندیدو باسرعت ازاونجادورشد......صدای اهنگو بردم تااخرش....بااخرین سرعت میرفتیم...برگشتم سمت شادی..خوش حال بود..مثه من.....

شادی

هیچ وقت امشبو فراموش نمیکنم....بلاخره تموم شد...اتفاقا..وترسا..مامان باباش..همون جوری که هومن میگفت..خیلی مهربونو منطقی بودن...به پیشنهاد هومن....بعده اینکه شکوهو برداشتیم...اومده بویدم  شهربازی..میدونستم هومن دلش میخواست بدونه مامانش بم چی گفته...

..هومن 4تابستنی گرفتو قدم زنان....اری ازهرچی مشکلو ترسو.. دلتنگی بودیم...

شاید این مشکلایی هم که کشیدیم یه حکمتی داشته..شاید اگه..اون اتفاقا نمی افتاد االان خیالمون راحت نبود..مامان وباباش هنوز چیزی نمیدونستن،..دستای هومن دورگردنم بودو باهم راه میرفتیم...صدای خنده ی کامران..و جیغ خفیفی که اومد باعث شد تابرگردیمو پشتو نگاه کنیم..

کامران ازخنده قرمزشده بود..دماغ شکوه...پرازشکلات  بستنی بود......وباحرص نگاش میکرد.....

کارکامران بود.....

کامرانم ازترس نگاهاش..خندشو کم کرد امابازم ریز میخندید..خیلی بامزه شده بود..هومنم میخندید..درست شبیه خرسا...یه دماغ گرد شکلاتی رو صورتش بود...

کامران:خیله خوب حالا حرص نخور بیابریم بشور....

شکوه:نخیرم نمیخوام...جلوی این همه ادم....واییییی  ببین چی شدم..کامرانننننننننننننننننننننننننن

کامران:جانم؟خوب ببخشید شوخی کردم..تو که اینقدر مهربونی..به دل نگیر بریم تابشوریم..بریم؟

به سمت شیرای ابی که کناربودن رفتنو..شکوه صورتشو شستو...کامران دستمالی ازجیبش دراورد تامیخواست خشکش کنه..شکوه ازدستش گرفتو خشک کرد..

تواین همه مدت منو هومن ساکت بودیم فقط میدیدیم....اه هرچی میکشم ازکامران خانه..بابا جون اگه دوسش داری خوب بگو......هومن باشیطنت...نگاشون میکرد..احساس مکیردم.اونم فک میکنه که علاقه ای دربین هست....

باخنده کامرانو شکوه اومد پیشمون..

هومن:چیکارکردی دختره مردومو کامران؟

_یه جوری میگی انگار فقط تو هواشونو داری..من این وسط چیم پس؟

هومن:دور ازجون این چه حرفیه تو که بدجور هوای بعضیارو داری حسودیم.شد تو طول 30 سال زندگی...تو یه بار به من دستمال دادی تاصورتمو خشک کنم؟دستمال که سهله تو بدترحولم میدادی تو اب خیس شم...

اینو گفتو فرار کرد میدونستم کامران همیشه..خوب بلدبود..که نزاره بقیه فکری راجع به کارای خودش بکنن..

کامران:اگه مردی وایسا...

هومن:هنوزنشدم پس فرار کنم خیلی بهتره...

...هومن دویدو کامران پشتش......میرفتیم جلو اماخبری ازشون نبود..تااینکه بلاخره نفس نفس زدنشون ازپش سر اومد..

شکوه:   یعنی 1 دور کامل شهربازیو زدین؟

هومن:پ نه پ... قول چراغ جادو مارو ازپشت ظاهر کرد..

نشستیم روی نیمکتی تایکم نفس تازه کنن..2تاشونم مثه لبو سرخ شده بودن...

شکوه:هرکی ندونه فک میکنه لبو می فروشیم....

هومن:زبونتو گازبگیر خواننده ی مملکتو به لبو تشبیه میکنی؟

شکوه:تشخیص بود...

..ازحرفای این 2سردرنمیاوردیم..4تاییمون مثه منگابه هم نگاه میکردیمو منظورشونو نمیفهمیدیم...

..شکوه:کی میاد بریم ترن هوایی؟

هومن: کم نمیاری نه؟

 

سرمو خم کردمو درگوششش گفتم

_شکوه اگه میخوای ضایع نشیم بی خیال شو..جون من...

شکوه:ضایع چیه بابا....حال میده...ترن هوایی....بزار بریم..دیگه باشه؟

_به من چه خوب بریم.ازاینابپرس..

شکوه:خوب هومن که منتظرگفتن توئه

_اقا من راضی اگه میخواین بریم..

هومن:باشه..شکوه خانوم حالتو اون بالا  میپرسم...

کامران:جدی اگه حالتون بد میشه ..نریم...؟

شکوه:نه کامران بزار بریم من دوست دارم..این بزرگ ترین ترن هواییه که تاحالا دیدم..مال تهران خیلی کوچیک تروکم سرعت ترازاینه...

کامران:باشه هرچی شماهابگین..

..بعد ازچندلحظه هومن با4تابلیط برگشت...

هومن:بریم...اینم بلیط...

سوار شدیم..منو هومن جلوبودیم کامرانو شکوه عقب...هرکدوم تو صندلی ها ی مخصوص خودش نشسته بودیمو.. تو دلم به خودم بدو بیراه میگفتم که قبول کردم...وقتی ریلاشو میدیدم که تاکجاهامیرفت حالم بد میشدو برای اینکه ضایع نشه لبخند میزدم...اما هومن خوب میدونست چه خبره..خنده های ریزی میکرد...،شروع نشده صدای جیغ و داد بقیه بلندشده بود....برگشتم عقب...تاخواستم به شکوه چپ چپ نگاه کنم دیدم حالو روزو اون بدترازمنه..،رنگش شده طوسی...کامرانم بادقت به مانگاه میکردو اگه میزاشتی همون لحظه به مامیخندید،

یاخدا انگارداشت شروع میشد..سمته چپم که هومن نشسته بود..اروم دسته چپو گرفت دستش...که ازترسم کم شه....هیچ چی نفهیمدم شروع به حرکت کرد.چشامو بستم.....جیغای همه شروع شده بود...اون قدر باسرعت میرفت....که انگار هوابه صورتت سیلی میزد،هومن صداهای عجیب غریبی ازخودش درمی اوردو میخندید.......

سعی میکرد تامنو به حرف بکشونه تانترسم...کم کم صدای کامرانم به گوشم خورد..اوه اوه..صدای شکوهو شنیدم..

شکوه:قلطططط کردممممممممممممممممممممم من نمیخواممممممممممم.....

..باشنیدن این صدا  هر3تاییمون بلندمیخندیدیم......شکوه::وای خدا نمیخوامممممممممممممممم..میخوام پیاده شم....ایییییییییییییییییییییی حالم به هم میخوره..  مامانننننننننننننننننننننننن

صدای من درنمی اومد....فقط میدونستم همین الاناست که دل ورودم بیاد بیرون..نمیتونستم نفس بکشم....که...هومن محکم سرمو به سینش چسبوند...گفت...اروم نفس بکش...

...دستامو جلوی صورتم گرفته بودم.تاهوای بیرون بزاره اروم نفس بکشم..تنم یخ کرده بود ازترس...بوی عطر تن هومن..باعث شد تادوباره حالم بهتر..شه...سرمو بلندکردم...بانگرانی نگام میکرد..لبخندزدمو صورتمو به قلبش چسبونده بودم..اگه نبود واقعا میمردم............

صدای شکوه کم شده بود فقط هرچند ثانیه یه بار جیغ خفیفی میکشید.....

نمیدونم چنددیقه طول کشید امااحساس کردم شدت..سرعتی که داشتیم کم..شد..بهد ازثانیه ها بلاخره..وایساد...هنوز جرات نداشتم سرمو بلندکنمو چشامو بازکنم...

هومن:شادی؟عزیزم تموم شد چشاتو واکن...حالت خوبه؟

چشامو بازکردم..خدایاشکرت بلاخره.وایساده بود...برگشتم عقب..ایندفعه هومن دیگه واقعا کف کرده بود

منوهومن:

کامران سرشکوهو کاملا تو اغوشش گرفته بودو سعی میکرد تاچشاشو بازکنه و بیرونو نگاه کنه......

کامران:شکوه؟خانومی ..تموم شد دیگه...چشاتو بازکن نترس  گلم

 اینم ازفصل۱۸ امیدوارم که خوشتون اومده باشه

نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت توسط شادی| |

Design By : nightSelect.com